بخش ۱۶ - بازگشت به سرگذشت
اَلغَرض آن حاسدانِ کج نهادپیشِ شَه کردند آغاز فساد
کاین غلام بدسرشت متهماز چه رو، شه داده راهش در حرم
ما غلامانیم، دولتخواه شاهبندگانِ حق شناس خیر خواه
حفظ ناموس تو میباید کنیمآتش غیرت به نامحرم زنیم
کی بود این پاسِ شُکر حَضرتَتدست نامحرم رسد بر عِترتَت
گفتن از ما بود والامرالیکحد ما این بود والعزم علیک
گرچه شه بس امتحانش کرده بوداز دو صد بارش فزونتر آزمود
نقد پاکش بیغَش از هر عیب بودچشمش از ناموس شه بیریب بود
پاک بود آن پاکبازِ پاک بینکش نمیگنجید بُهتانی چنین
لیک شه بددل شد از حُکم قَدرچون اذا جاء القضا اعمی البَصَر
کِلک تقدیرش به حکمتهای چندگشته الواح قضا را نقشبند
نقش او هردم بشکلی میشودگاه مجنون گاه لیلی میشود
گه شود فرعون از آن، صورت پذیرگه شود موسی فیا نِعمَ القدیر
گاه آدم، گاه شیطان میشودگاه کفر و گاه ایمان میشود
تا مگر بر عامه پی را گم کندنعلهای واژگونه میزند
خلق محجوبند زین دم در گذرگرچه آمد بروی از حکم قدر
شاه بددل گشت و بر وی خشم بُردوآن نِکوخو را به زندانبان سپرد
شاه را میبود میدان السِّباعهر درّنده داشت آنجا اجتماع
میشدی با هرکسی چون خشمگینبود قانونش در اِشکنجه چنین
کاندر آن میدان وحشش افکنندتا که او را ساز طعمه خود کنند
پس بگفت آن شاه، زندانبان رابازکن فردا در میدان را
واین غلام خیره را آنجا فِکنقامت هستیش را درهمشکن
این بُود پاداش رحمتهای ما؟که کند کفران نعمتهای ما؟
رو بَرار از روزگار او دِمارتا شود مر دیگران را اعتبار
سخت اندر بند زندانش ببنددو دهه سرباز کیشیکش کشند
از ادب بر خاک طاعت رو سپردگفت اَطَعنا و بزندانش بِبرد
رنگ دیگر ریخت باز اینجا قضاکرد از زندان غم او را رها
باز نیرنگ دگر آغاز کردبندهای غم زپایش باز کرد
چون شب دیجور رنگ تیره ریختآن غلام از بند زندانبان گریخت
سوی کوه و دشت و هامون رو نهادبرخداوند احد کرد اعتماد
شب به شب طی مساحت مینمودروزها را استراحت مینمود
بود قوت او در آن صحرا گیاهمینمودی روز و شب شُکراِله
بهر قوتی، روزی اندر گشت بودناگهان دید او که شیری رونمود
بینوا دل از حیات خود بشستماند از رفتار و پایش گشت سُست
هر زمان آن شیر میسایید سُمغُرّشی میکرد و میجنباند دُم
نه چنان غُرّش که از هاری بودآن چنان کز درد و بیماری بود
نالهای میکرد رنجورانه سازاز شرارِ سوزِ زخمِ جان گداز
باری آمد تا به نزد آن غلامشیر وحشی طبع، چون آهوی رام
سر بر او مالید و او را بوی کردیعنی آزادی تو، ای آزاد مرد
من نمیدرّم تو را آسوده باشدردمندم، نیستم در بند آش
پس سوی لَب کرد اشاره شیر دستکه مراخاری در این لَب رفته است
حالیا این خار را بیرون بیارتا بهرحالی شوم من با تو یار
در لَب او چون غلام آن خار دیدمطلبش دانست و قلبش آرمید
پس تلطّف کرد و شد دلجوی اودست مالید از وفا بر روی او
که مخور تو غم که غمخوارت منمهم دوای دردِ این خارت منم
زنگ غم از خاطر او در زدودخوش خوش آن خار از لبش بیرون نمود
چون از آن خوش خوی برخوردار شداز وفا آن شیر با او یار شد
چند گاهی را که آنجا جای داشتدر برِ آن شیر نرِ مأوای داشت
صیدها میکرد بهر قوت اومِهرها میکرد با آن نیکخو
مدتی حالش براین منوال بوداز نَوال شیر نیکو حال بود
یادش آمد روزی از فرزند و زنبرسرش افتاد سودای وطن
چون بخاطر آمدش اهل و عیالشد پریشان حالتش از آن خیال
کرد او میل دیار خویشتنآری از ایمان بود، حُبِّ وطن
این وطن را گرچه شهری دیگراستلیک این سِر هم دلیل آن سراست
سوی شهر آمد ولی با ترس و بیمکه مبادا شه بر او گردد علیم
مخفی آن بیچاره اندر خانه گشتسالها حالش بدینسان میگذشت
از قضا شخصی بر او آگاه شدبهر غَمّازی بسوی شاه شد
که غُلامت در فلان خانه دراستمخفی آنجا گشته است آن خودپرست
گر فرستد شاه فرّاشان چندمینمایندش اسیر دام بند
شه فرستاد و گرفت آن بنده رادر سَلاسِل کرد آن فرخنده را
گفت در میدان وَحشش افکنندتا مگر آنها سزایش را دهند
در نشست آن گاه شه در منظرهدر تماشا با غلامان یک سَره
خلق گِرداگرد میدان درشدندخیره از بهر تماشا آمدند
شیربانان سوی او پرداختنداندر آن میدان وحش انداختند
از قضا آن باوفا شیر ژیانبود آنجا در میان وحشیان
یار خود را دید و خوش بشناختشدر بر او آمد و بنواختش
دور کرد از دور او درّندگاندر پناه خویشتن دادش مکان
کرد با او آن نوازشها و نازکان بود، اندر خور ارباب راز
خلق از آن حال عجب، حیران شدندوز تَحیُّر، مات و سرگردان شدند
وه عجب این امر، امر مبهمی استخود چه خویشی، شیر را با آدمی است؟
کی تواند آدمی باشیر مستاین چنین پیوندِ مهر آرد بدست
دوستیّ شیر، آدم خوردن استنه نوازش کردن و غم خوردن است
این هم از نیرنگ بازیِّ قضا استتاکه گردد آنچه تقدیر خداست
شه چو دید آن پاکی از آن پاک بازاز غلام خود دلش شد پاک، باز
پس بفرمود آورند آن بنده راتا بیابد حال آن فرخنده را
چون بیامد باز شه برعهد پیششد مر آن نیکوسیر را مهر کیش
بس نوازش کردش و در پیش خواندبر سَریر عِزّ قُرب خویش خواند
گفت از این راز نهانم کن خبرخود چه بود این حال تو با شیر نر
زود زود این راز را کن آشکارکز دلم برده است آرام و قرار
گفت چون از حضرتت بگریختمباوی اندر بادیه آمیختم
درلب آن شیر خاری رفته بودزین سبب حالش بسی آشفته بود
از لبش بیرون نمودم خار راچارهای بنمودم آن افکار را
چون ز من آن شیر برخوردار شداز وفا با این بلاکِش یارشد
مدتی کانجا مرا مأوای بودصیدها میکرد بهرم آن وَدود
شه بخویش آمد چه بشنید این کلاماز وفای شیر و حال آن غلام
گفت باخود کَاَللّه اَلَلّه آدمیازچه رو او راست از شیری کمی
شیر را عهد و وفا این سان بودپس چرا بیعهد و مهر، انسان بود؟
این غلام نیکخوی باوفاچند دید از جور ما رنج و جفا
من که او را کرده بودم امتحانازچه بشنیدم حدیث دشمنان
بنده خود را نمودم خوار و زاراز پی حرف حسود نابکار
حالی از آنها کَشم من انتقامبهر دلجوییِ حال این غلام
میکنمشان شُهره شهر و دیارتا حسودان را شوندی اعتبار
وآن غلام نیک خو را پیش خواندباز برمسندگه قُربش نشاند
هر زمان برقرب و جاهش درفزودشاه عادل، کوری چشم حسود
ای دل افسرده، شنیدی این کلامیافتی احوال آن شیر و غلام
چون وفاداری نمود آن شیرِ نراز پی یاری آن نیکو سیَر
دربیابان صید بهرش مینمودرنگ غم از خاطر او میزدود
هم رهانیدش از آن شیران نراندران میدان پرشور و شرر
در رسانیدش به قربانگاه شاهدرفزودش عِزّت و تمکین و جاه
این همه از پرتو آن شیر بودورنه شه عزم هلاک او نمود
گرچه اینها ز اقتضاآت قضاستنسبتش دادن به شیری نارواست
لیک مقصودم تو یابی زین بیانعالم اسباب باشد، این جهان
در ره آن شیر چون زدیک قدموز لبش بیرون نمود آن خارِ غم
شیر با او کرد آن احسان و داددر جزای یک قدم صد پا نهاد
در وفا او را چو این قانون بودپس وفای خالق او چون بود
حالی ای مغرور سرمست هواچون بود ظَنّت به درگاه خدا
گرنهی یک گام سوی او به صدقیک دمی آیی بکوی او به صدق
تو گمان داری که دورت میکند؟طُعمه نفس شرورت میکند؟
در خور او نیست حاشا این گماننیست در سودای شاه و ما زیان
ای دل بیحاصل اندر کوی اوگر شوی مات رُخ دلجوی او
وین خودی را گُم کنی از بهر اوکوزۀ خود بشکنی در بحر او
نیست بینی، غیر هست ذات اونفیِ خودسازی تو در اثبات او
اندر این ماتی بیابی بُردهازین فنا و نیستی یابی بقا
بُردها در ماتی است، ای نیک خوگر تو خواهی بُرد، رو شو مات او
عرصۀ شطرنج عشق است ای سندبازی آن عکس بازیها بود
هرکه شد او مات شاه ذوالجلالبَرد، خود صد بُردهای لایزال
خواستم خون سازم اینجا نیل رافاش گویم حاصل تمثیل را
نکتهای گویم که تا زین آب خوارآب گیرد سِبطی و قِبطی کنار
باز عقل آمد در این جا برسرمخوش بوقت آمد سپاسش میبرم
گفت و خوش گفت او که این دم نارواستوصف نور از بهر کور بینواست
کوردل را بدگمانی میرسدزین گمان بد، زیانی میرسد
پردهای برکار بگذار و برواین چنین گستاخ و بیپروا مشو
چونکه نیکو مشفقانه دادپنددم از آن بستم، به حکمتهای چند
پیرعشقم گفت کاداب خردگاه گاهی پاس آن لازم بود
باقی این گفتهام دستور نیستزانکه گوش عامه را آن نور نیست
از درون خود اگر دل روشنیفهم باقی را نگفته میکنی
گرچه ماگفتیم هرچه گفتنی استوانچه باقی ماند جای گفت نیست
دور بیرنگیّ عشق است و جنوننیست این دم را مجال چند و چون
عشق از این آلودگیها ساده استبر سر عاشق رَوم، کافتاده است
باز اندر قُلزُم خونین رومسوی پیر و عاشق مسکین روم
بو کز آنجا خاطری شادان کنموین خرابات دل آبادان کنم
تا مگر از هِمّت آن پیر رادره بیابم سوی مقصود و مراد
همچنان کان عاشق آشفته حالگشت از اِمداد او نیکو مآل
حالیا خوش گوش جان را بازکنخویش را آمادۀ آن راز کن