بخش ۱۵ - رجوع به قصّۀ آن غلام نیک انجام
رجوع به قصّۀ آن غلام نیک انجام و نِکبتِ حال و سوء مآلِ حاسدانِ بدفرجام
چون به چوگان وفا آن رَشکِ ماهدر سَبق گه بُرد، کوی قُرب شاه
رُتبه و جاهش برِ شَه درفُزودآتشی افتاد در جان حَسود
اَللّه الَلّه از حسود بدسِرشتکز شئامت عالمی را کرده زشت
از حسد کابلیس را با آدم استاز پی اغوای نسلش هر دم است
گفت او لِاغوَیَنَّهُم اَجمَعینعَن طریق الحَقّ اِلّاالمُخلِصین
همچنانکه سجدۀ من، ناوردمیکی گذارم سجده آرد آدمی
زین حسد از ره بَرَد بسیار رادام آنها سازد استکبار را
تو مگو از سجده کس را عار نیستهیچکس را بر حق استکبار نیست
چیست استکبارِ ترک امر حقبا وَلیِّ او نمودن طَعن و دَق
سجدۀ حق اِتّباع اولیاستکه پدید از رویشان نور خداست
چونکه پا از حُکمشان بیرون نهیعار و استکبار کردی زِابلهی
گر تو راه راست خواهی بیمحندست بر دامان ایشان درفکن
اهل حق، راه حقند ای راه روزین طریق ای دل، به مقصدگاه رو
اُدخُلو الاَبیاتَ مِن اَبوابِهاوَاطلُبوا الاَشیاءَ مِن اَسبابِها
از نُبی دل را برو آگاه کنحّل مشکل زان کتاب اللّه کن
بر سه قسم آمد صِراط پر ز بیمضال و مَغضوب و صِراط مستقیم
ضال نصرانیّ و مغضوب، آن یهوددین صراط المستقیم است ای وَدود
خود، نصاریُّ و یهودان را بیاباز لُباب و عقل، نِی از این کتاب
هان و هان اینجا مشو تو بدگماناِنَّ بَعضَ الظَنِّ اِثمُ را بخوان
بود مقصودم حسود نابکارباشیاطین دگر ما را چه کار
این حسد دردی است بسسخت و مُریبلکه کفر است آن، چه نیکو بنگری
چون حسود خیره، زین وَصف ذَمیمدر عِناد افتاده با عدل حکیم
او همی خواهد زوال نعمتیکه به بنده داده حق از حکمتی
گر بداند قابل آن محسود راپس زوالش نقص باشد برخدا
ورنه پس آن بیخرد برآن سر استگر خدا بر حال او داناتر است
این دو کُفر است و از این چون بگذریخود کجا بُرد از حسد، حاسد بری
بلکه در رنج است دائم آن دغلچون نیابد ره به مقصود و امل
هم بجز خواری از آنش نیست سودزانکه گفتند الحَسودُ لایَسود
حاصل او این غم و اندوه اوستسوزش دل غُصّۀ انبوه اوست
بَل اَقَلُّ الناسِ لَذَّةَ آن فقیراَلحَذَر زین درد درمان ناپذیر
هرچه گویم زان حسد افزون تر استکی حسودی را تو دیدی حق پرست