گنج

بخش ۱۴ - درعشرت خلوت شب

۱۵ بیت
باز شب آمد کلید قفل رازدر خروش آمد خروس نغمه ساز
گفت دور انداز این اوراق راخود چه کاری با ورق عُشّاق را
باز شور انگیخت بزم وحدتمرفت فرق از خاطر جَمعیّتم
وه چه خوش حالی در این خلوت مراستخود نمی‌دانم دراین دم دل کجاست
آخر ای دل در کجایی بی‌سپرحق صحبتها مرا با خود ببر
رفتی و بی‌حاصلم بگذاشتیخوش زمن رخت خرد برداشتی
خلوتم خوش خلوت بی‌مدعی استنه زبیگانه در اینجا، نه خودی است
نه خِرد اینجا که دستوری دهدنه دلم، تا شرح رنجوری دهد
هیچ خاطر را بجائی راه نیستبلکه خود هیچ از خودی آگاه نیست
خوش همی‌گویم دراین حال جُنونهر زمان یالَیت قومی یَعلمون
هٰذِه جَنّاتُ عَدنِ فَادخُلواهٰذِه لَذّاتُها فَاستَعجِلوا
هٰذِه رَوضاتُ قُدسٍ فَاطلُبواهٰذِه کَاساتُ اُنسِ فَاشرَبُوا
سارِعوا یا قَومُ قد ضاقَ المَجالبادِروا نَحوَ المُنی قَبلَ الزَّوال
حال ما را درنیابی ای پسروه چه خوش گفتند من گُنگُ و تو کَر
این سخن را پرده باید وَالسّلامبازگردم سوی قصّۀ آن غُلام