بخش ۱۳ - ادامه حکایت شاه
تمامت حکایت شاه، و وخامت طلب ریاست و جاه، و شئامت مریدان گمراه
الغَرض چون سال، پایان میرسیدحُکم شَه، بر خَلع پالان میرسید
ای خر، این پالان تو عاریَّت استچند برخرها از آنت نِخوت است
مُجملا چون از وزارت میفتادپَست میشد طالع آن کج نهاد
حکم شه میشد که دست او بُرنددرمیان اهل آن شهر افکنند
زان میان هرکس که آنرا میربودشاه از حِکمت، وزیرش مینمود
بوالعجب امری که اهل آن دیارخود نمیبردند از آن هیچ اعتبار
بلکه میجستند پیشی، آن خرانتا ربایندش ز دست دیگران
آری این را عشقِ دنیا میکنداین چنین چشم دل اَعمی میکند
حُبک للشیِ یُعمیک ای پسرعشق آن، بُرده ز تو نور بَصر
بوالعجب تر زان وزیری خودپرستکز میِ حُبّ وزارت بود، مست
چونکه دستش را بدور انداختندوآن گروه بیبصر بشتافتند
آن وزیرِ دست مقطوع عَنودخود تبادر کرد و آنرا در ربود
تاکه خود گردد رئیس و پیشوایوای از این حُبّ ریاست، وای وای
ای گرفتارِ هوای جاه و مالعبرتی گیر از بیان این مثال
قصدم از این قصّه افسانه نبوداز تو بود این راز، بیگانه نبود
خود همیدانی که دنیا آفت استباز عشقش در نهادت ثابت است؟
در هوایش رفت چندین دست و سرهم شتابی سوی آن ای بیبصر؟
این ریاست مایۀ خِذلان تستآفت دین و هلاک جان تست
سَر مشو زنهار و دُم بودن طلبیُهلک الرأسُ و قد ینجوالذَنَب
گر زند دو گرگ خود را بر رَمهنه شبانی باشد و نه واهمه
نارسد زآنها زیانی آنقدرکز ریاست میرسد در دین ضرر
اللّه اللّه در حَذر میباش از آندیگِ چوبین است، مَطَلَب آش از آن
ما اَری شیئاً اضرّ لِلرِّجالفی خَلاف القُوم مِن خَفقُ النِّعال
بازیانتر نیست دلها را پدیداز صدای چِکچِک کفش مُرید
اَلحذر از این مریدان، اَلحذرزینهار ای شیخ، از این قوم خر
ان هم الا کالحمار الناهقانهم اتباع کل ناعق
هر فسادی در جهان آمد پدیدبود از شومیّ رفتار مرید
چون رئیسی ناروائی مینمودآن مُرید خر به تحسین میفزود
کالحق این مستوجب تحسین بُودهرچه آن خسرو کند، شیرین بُود
وآن رئیسانِ جَهولِ خودپرستعشق دنیاشان همی میکرد، مست
مینمودندی برآنها اعتمادمیفتاد اندر جهان زین رو فساد
منشأ هر فتنه کامد آشکارعشق دنیا بوده است، ای دل فکار
گفت آن سر خیل کل انبیاءحُبّ این دنیا است رأس هر خطا
داستان عاد و شدّاد و ثمودقصّۀ نمرود و فرعونِ عنود
فتنه دلسوز دشت کربلاظلم اهل بغی، بر آل عبا
همچنین هر ناروائی کوفتاددر جهان از ظلم و طغیان و فساد
جمله زینرو بوده است ای بیبصرباز خواهانی ورا، خاکت بسر
دل به او دادن نه از فرزانگی استعشق با او باختن دیوانگی است
مِهر او را هر که در دل جای دادتا ابد اندر هلاکت اوفتاد
گشت سرگردان در این تیه ضلالتا ابد واللّه اَعلم بِالمآل
عشق دنیا هر که را مفتون کندآری او را این چنین مجنون کند
این سخن را نیست پایان ای پسراز خدا میخواه امداد بصر