گنج

بخش ۲ - هنگامه صوریّه عقل و عشق و بیان مدارج الطریق

۳۹ بیت

و تبیان معارج العشیق، اِضمار السرّ المستتر فانّ العقل بمنزلة السراج فی ظلمات النفس والعشق کالشمس و قد قیل اذا ظهرت الحقایق بطلت الشرایع لیس المراد مایُتوهم فتعقل وافهم

عقل گوید عشق را دیوانه‌ایعشق گوید عقل را بیگانه‌ای
عقل گوید رو، شو از اهل تمیزعشق گوید از تمیزِ خود گریز
عقل میگوید برو فرزانه شوعشق می‌گوید بیا دیوانه شو
عقل می‌گوید که رسوایی مکنخویش را مجنون و سودایی مکن
عشق می‌گوید که در سودا خوشمفارغ از اندیشه‌های دانشم
عقل گوید از بلاها کن حَذَرعشق گوید تیرِ غم را شو سپَر
عقل گوید کام از این غم نارواستعشق گوید بی‌مرادی کام ماست
عقل گوید دل زِ تو خونین شودعشق گوید شیوه ما این بود
عقل گوید گِرد بدنامی مَگردعشق گوید نام باشد، نَنگِ مرد
عقل گوید غیر نَنگ و نام نیستعشق می‌گوید که نَنگ و نام چیست؟
عقل گوید از ملامت می‌گُریزعشق گوید سوی او کن خِنگ تیز
عقل می‌گوید که بی‌باکی مکناین چنین چُستیّ و چالاکی مکن
عشق می‌گوید برو بیباک باشدر مَلامت چابک و چالاک باش
عقل گوید صبر کن منما شتابعشق گوید سارعوا بشنو خطاب
عقل می‌گوید که خود داری بکنعشق می‌گوید برو زاری بکن
عقل گوید من سوی حق رهبرمعشق گوید من ز سو آنسوترم
عقل گوید یوم تَبیض را شنوعشق گوید در َسوادُ الوَجه رو
عقل می‌گوید زِ فردوس برینعشق می‌گوید ز خُسران مبین
عقل می‌گوید برو اینجا مَایستعشق می‌گوید که پروائیم نیست
عقل می‌گوید که اسرار نهفتمی‌نشاید پیش هر نااهل گفت
عشق می‌گوید برو باکیم نیستخود غم از پاکیّ و ناپاکیم نیست
عقل می‌گوید طریق بندگیعشق گوید شاهی و فرخندگی
عقل حرف از کُفر و ایمان می‌زندعشق بیخِ کُفر و ایمان می‌کَند
شور عشقم بُرده آرام و قرارکی مرا آداب عقل آید بکار
شور سودای جنونم برسراستکی مرا، دستور عقل اندر خور است
در فرِ فرمان دهیِّ شاه عشقکی مجال عقل در درگاه عشق
از درِ دل، چونکه عشق آید درونعقل رَختِ خویش اندازد برون
گرچه بَدو آفرینش عقل بودلیک هم عشقش در آنجا رَه نمود
گرچه در اول، حقش بگزیده بودلیک این خَلعت ز وی پوشیده بود
کُنت کنزآ مخفیا را رو بخوانتا که بر تو کشف گردد این بیان
کز کمال عشقِ خود برحُسن ذاتجلوه گر آمد در اسماء و صفات
این تَجّلی پرتو اَحببت بودعلت غائیش عرفان وجود
گرنبودی عشق کی خَلقی بُدیخوب کی بودی کجا بودی بُدی
اول الخلق المُحَبه، قَدْ وَرَدَهم‌ سِزَد کز عالم ‌امر، اَر بود
عقل چون شمع است و عشق آن آفتابدر حضور خُور، کی آرد شمع تاب
بزم شب را شمع افروزد، سَناچون برآید خور، کند شب را فنا
عرضه مَنما شمع عقل مُستهانبر خُورِ عشق جهان افروز جان
از خطائی، در خطا کمتر گریزبیش از اینها آبروی خود مریز
جلوه دادن، شمع را برآفتابخود چه آرد خجلت فوق الحساب