گنج

بخش ۶۱ - گلزار اسرار حائری

۲۲ بیت

هُوَ اللهُ تَعَالَی شَأْنُهُ، اَلْحَمْدُ لِلّهِ وَالصَّلَاةُ عَلَی نَبِیِّهِ وَ آلِهِ بسم اللّه ‌الرّحمن الرّحیم

به نام آنکه دل را کرد گُلزاربرون آورد از آن گلهای اسرار
در این گلزار جان را باغبان ‌کردنَبیّ و اولیا را جانِ جان کرد
صَباحی‌ همچو روز وصل روشنگذر کردم در این گلزار گلشن
تفرّج کردم از سوئی به سوئیقناعت کردم از هر گُل به بوئی
مرا با غنچه تا آمد فراغینچیدم هیچ گل از هیچ باغی
نبودم رسمِ سِیر امّا خدا کردمشامم را ببویش آشنا کرد
سؤالاتش که چون گلدسته دیدمجواب دیگرش شایسته دیدم
نگویم در جواب او قصوریستمَعاذَ اللّه که درهر دیده نوریست
تَعیُّن را تو گو شیشه مُلوّنکزان گردیده این عالم مُکَوّن
ز هر شیشه که چشم ناظر افتادبه رنگ آن از این عالَم خبر داد
چو دل، در دل، زِ دل، راه برون یافتجهات سِتَّ درون کاف و نون ‌یافت
عوالم را در آن یک ظرف دیدممعانی را همه در حرف دیدم
نگردد معنی اندر حرف، محدودکه در آئینه خردی تو، مشهود
معانی جمله در حرف است، امّانداند هر کسی سِرِّ مُعَمّا
چو اَطوار شَجَر گنجید در بذراز آن شد بحر قطره، قطره‌ای بحر
تو را درعالم حرفی ظهور استکه تا دانی عوالم بی قصور است
همه یکسان ز پیدا و نهان استولی فرق از زمین تا آسمان است
قلم درعَرشِ دل بر لوح بردمبه هر حرفی از آن حرفی سپردم
معانی کاندر آن یک حرف آمدچو بَحرِ قُلزُم اندر ظرف آمد
مگو کی بحری اندر ظرف گنجیدکه چشم تو زمین و آسمان دید
ز چشم خود ندانی جز شعاعیز نور آن نداری اطّلاعی
گه گفتار آمد، گوش بگشاکه بی دل می‌کند، رازِ دل افشا