گنج

بخش ۶۰ - بهارّیه

۳۵ بیت
مگو که بار گرانست بر طبیعت دینکه ‌دین‌ جزاست، طبیعت ‌از آن‌ بود ناچار
چنانکه چاره ندارد ز پیرویِّ نبیکه با خبر بود از خیر و شَرّ هر کردار
مگو که دین، دو جهان را زهم‌ جدا سازدکه ‌دین‌ به ‌آنکه‌ جدا کرده، می‌کند اِنذار
اگر زِ جهل گروهی، زِ هم جدا گفتندگواه فَریهِ گفتارشان بود رفتار
فریبِ گفته و رفتار این گروه مخورز افترا که به دین بسته‌ای کُن اِستغفار
مرا بس است به ‌خانه اگر کسی باشدو گر نه لغو بود گفتگوی با دیوار
یگانه حجّتُ و ضُحایِ حق، به علم بودببستی این در و بگشودی آن درِ پندار
به گفتِ ظَنّ نکند، بی نیاز از حق هیچچِسان ‌به ‌آن ‌تو شدی ‌بی‌نیاز و برخوردار
ز جهل، نام تَعبُّد نهی به هر موهومازآن دهی، تو به موهوم بی‌عیار، عیار
مگر نه مَظهرِ آثار ذات، انسان استمگر نباشد او مُظهر همه آثار
مگر نه آیت دید خداست دیدۀ اومگر نه ‌دید خدا بی خطاست در ابصار
چرا به دیدن دین، دیده باز ننمائیکه تا معارف آن را نمائی اِستظهار
حقایق، همه اشیاء را شُهود کنیاگر به معرفت نفس خود شوی هشیار
مگو که‌ دین سبب ضعف ‌کار جامعه ‌استکه ‌دینِ حق نبود جز یگانه قوّتِ ‌کار
تَبارک‌ اللّه‌ از این‌ مقدم‌ جدید بهارکز آن به ‌تَهنیت ‌گل، زبان‌ گشود هَزار
به‌ جنبش‌آمده ‌از آن نهادِ جان ‌و ازینبه جنبش است بهرگلشنی هَزار هِزار
نهاد جان ‌و روان‌ هر دو رَهنمای‌ دِلندیکی به ‌نقش‌ کشاند، یکی به نقشُ نِگار
به اقتضای نهاد، آدمی نماید میلیکی‌ به ‌جَلوت ‌صحرا، یکی ‌به ‌خلوت ‌یار
نباشد این‌ گل و گلزارها بجز نقشیگر از نهاد روانی، تو را به نقش چکار
روان پاک، به ‌گلزار دیگران چکندکه ‌در حقیقت، خود بیند این همه‌ گلزار
مگر نگوئی یک عالَم وجود منممگر ندانی هستی تو گلشن اسرار
رموز علم ‌آلاسماء کلّها در تو استخلیفه‌ای تو چرا از میان شدی ‌بکنار
نگویمت به تماشای ‌گل مرو، گویمبه پای گل‌ منشین، آنقدر که گردی خار
مرو به وسوسه بحثهای لاطائلقیاس و دور تسلسل، برو کنار گذار
بیا به مدرسۀ اَتّقوا یُعلِّمُکُمببین حقایق ‌دین ‌را به‌ چشم اِستبصار
یگانه دین الهی که دین اسلام استجزآن نباشد مقبول حضرت دادار
معارفش همه حِسّی، حقایقش مشهودچرا به واهمۀ ظنّ و شک شدی ‌تو دچار
نخوانده‌ای ‌که ‌هر آن کس‌ به‌ ظَنّ و شک‌ گرویدهر آنچه ‌کرد،همه ‌باطل ‌است‌ و بی مقدار
چنانکه نیست طبیعی ‌اگر چه ‌راست بودبه قوّت‌ عمل و حُسنِ کار چون دیندار
ببین کلام امام هِمامِ صادق رازهی زهمچو امام‌ و زهی‌ ازین گفتار
نه آن زِ ما است که دنیا به ‌آخرت ‌بدهدنه ‌آنکه ‌می‌کند آن را بر آخرت ایثار
به جمع این دو اگر آشنا شوی دانیکه ‌جمع ‌این‌ دو جهان ‌کرده ‌است ‌در بازار
به راستی و درستی در آن هر آنچه کنیبرای حق، همۀ آثار او کنی اِظهار
میان جامعه از پاکی آنچه بنمائیبیابی آنچه نیابی به جامع از ذِکار
به اجتماع و تمدّن‌ از آن شدی‌ مخصوصکه ‌آنچه‌ در تو بود، نیست‌ درهمه ‌جاندار