گنج

بخش ۴ - شعر دوم

۱۰ بیت
دل از غم یار، بی قرار استو زآتش هِجر، پر شرار است
بیچاره دلم اسیر یاری استکَش کُشته و مرده صد هزار است
بلبل همه نالد از غم گلگل را چه غم از، غمِ هَزار است
تا بسته دلم به تار زُلفشدر سر هوس نوای تار است
این مَردم دیدۀ فِکارمپیوسته براه، انتظار است
در راهِ طلب سرِ ارادتبنهاده به خاک رهگذار است
دوشینه زدیم‌ جامی و چَشمز آن باده هنوز، در خمار است
ای دل چه کنی دراز دستیبا طُرّۀ او ترا چه کار است
در پرده سخن بگو که منصوراز پرده دری به روی دار است
دائم دل حائری ازاین دردافسرده وخسته و فِکار است