بخش ۲۰ - شعر هیجدهم
تا به دامِ غمِ عشق تو گرفتار شدمهدفِ تیرِ بد اندیشیِ اَغیار شدم
چه بلاها که ندیدم ز بداندیش رقیبچه جفاها که تو کردیّ و نه صَبّار شدم
زاهدی بودم و در صومعه مشغول دعابه تمنّای تو در خانۀ خَمّار شدم
خِرقه و سُبحه وسجّاده نهادم بکناربا صلیب و بت و پیرایۀ زُنّار شدم
شمع را دوش که از عشق توسوزان دیدمتا سحر همدم او گشتم و خونبار شدم
رهِ فرزانگی و عقل، چو میپوئیدمدیدم آن قامتِ دلجوی، ز رفتار شدم
حائری شِکوهای از یار، نه آئین من استبه بهانه، برِ دلدار به گفتار شدم