گنج

بخش ۲ - نَعت رسول (ص)

۳۳ بیت
ساقیا باز از کَرَم برخیز و پرکن جام رااز دلم بِزدا به می، زنگ غم ایّام را
از نوای مُطرب، نوای چنگ‌ وعودی ‌ساز کناز نوای نی، بیارا بزم خاص و عام را
چنگ درچنگ آور و کف در دفِ شادی ‌بزنتا که در رقص آوری، آن سَروِ سیم اندام‌ را
شور دیگر دارم، از نو نغمه‌ای آغاز کنخیز و کن لبریز، لعلِ جام مَرجان فام را
زان میِ آتش صفت، خورشیدرو، یاقوت فامبر سر شور آور این، رِندانِ دَرد آشام را
زان دوای پختگانِ کامل و درمانِ خامکن دوای ما و درمان، زاهدان خام را
بر سرم سودای نَعت حضرت پیغمبر استآور از بهرم مداد و دفتر و اقلام را
تا ز نوک کِلک گوهربار، افشانم گُهرپُرکنم گنجینه‌های صفحۀ ارقام را
شَمّه ای گویم زِ نَعت ذات پاک مُصطفیاحمدِ محمود ابوالقاسم، محمّد نام را
خاتم پیغمبران و ناسخ ادیان کلّصادعِ دین حنیفی، شارع اسلام را
آنکه اسرار قیامت جمله اندر دین اوستحق ازآن خاتم ‌نمود، این شرع ودین‌ تام‌ را
نکته‌ای گویم ز اَسرار جلالش تا مگربر صراطِ شرعِ او ثابت کنم اَقدام را
من که باشم؟ تا بیان نَعتِ ذات او کنمهم به عُونِ حضرت او کردم این اِقدام را
چون نخست این نَعت، از اِکرام اوهم ‌بوده ‌استخواستار از فضل اویم، مِنّتِ انجام را
از جهالت غالیم، قاصر اگر خواند رواستمن چه گویم این عوام کمتر از اَنعام را
در میان عارف و عامی، نباشد نسبتیآری آدم را چه و نقشِ درِ حمّام را
گوش این نامحرمان را صد هزاران عِلّت استاین سخن بی‌شبهه می‌افزاید آن آلام را
آری آنها همچو خفّاشند و چون‌ خور این‌ بیانچون برآید بی شک ‌از ایشان بَرَد آرام را
هم مگر از فضل خود، آن شاه اِمدادی کندتابه این دارو شفا بنماید آن اَسقام را
عقلها اندر نُعوت حضرتش در حیرت استکی مجال چیرگی‌ می‌باشد این ‌اوهام ‌را
اونبی می‌بود و آدم بود اندر ماء وطیننور او بود و نبود آثار این‌ اجسام را
مَسند عِزِّ نَبُوّت یافت هریک زِاَنبیااز طُفیل حضرت ‌او یافت‌ این‌ اِکرام را
بهر اِعلام قُدومش خلق را پیش‌ آمدندهمچو فرّاشان ‌گرفته رایَتِ اِعلام را
صادراوّل که نظم ‌ماسوی درسِرّ اوستمَصدرثانی، ازآن سِرّگویم ‌این‌ نَظّام را
حُکم فرمای دوعالم، آنکه ‌دایم ‌بردَرشروی‌عجز است ونیازِ مسکنت، حُکّام را
بی رضای اونمی روید گیاهی ‌از زمینبی‌قضای اونیارد شاخه‌ای اَکمام را
او کند از گیسوانش شامِ تیره، روز صبحهم ‌کند او صبح‌ از خورشید رویش شام را
من ‌نگویم ‌امر خلق و رِزق ‌تفویضِ ‌به ‌اوستهم ‌نمی‌دانم ‌برون ‌از حُکمش‌ این‌ احکام را
بندۀ ‌حقّ است ودیگر خلق ‌او را بنده‌اندگیرد از دستیّ و از دستی دهد خُدّام‌ را
جزبه توسیطش زِحکمت در اِفاضاتِ نِعَمحق نمی‌دارد رَوا بر هیچکس ‌اِنعام را
نقص فاعل ‌نیست، عَجز قابل ‌از اِدراکِ فیضمور بی توسیط ‌نَم‌ از یَم‌ نیابد کام را
باد بر آن حضرت و بر آلش از یزدان دُرودتا که باشد دُور و گردش ‌در فَلک‌ بهرام‌ را
حائری کمترغلام بندگان آن در استگر پذیرند این غلام غرقه در آثام را