بخش ۱۱ - شعر نهم
معشوق اگر به عاشق مسکین جفا کندآخر دَمی رعایت اهل وفا کند
بادِ صبا، زطُرّۀ آن جَعد مُشگبارهرصبحدم حکایت لطف هوا کند
زد چترِ نازِ گل، به چمن بلبل از نیازوقت است در برابر آن ناله ها کند
از کیمیای عَجز و مَذلّت مگیر دستباشد که مِسِ قلب تو آخر، طلا کند
داروی آبِ دیده، به روی نیاز ریزشاید که دردهای دلت را دوا کند
آنرا دهند خَلعت وصلش که در طلبپیراهن صبوری خود را قبا کند
جور رقیب ومحنت دوری زِحد گذشتدر کار ما مگر مددی کبریا کند
با آن صنم بگو که خدا را چه میشودرحمی اگر به حائری بینوا کند