بخش ۱۰ - شعر هشتم
بویِ جانان یافت جان، از نَکهَتِ صبح وصالبهتر از آن بوی، بوی مُشگآمیزی نبود
بی نیازم کرد و عزّت داد حق، بی مال و یارهیچ بالاتر از آن، اِکرام و تعزیزی نبود
هم زِ زَهرِ زَهرۀ گیتی مرا پرهیز دادگرچه این نفسِ دَنی را هیچ پرهیزی نبود
در جهان خوش آمدم، خوش زیستم، خوش میرومشکر لِلّه، در وجودم،جز خوشی چیزی نبود
کارهای حائری اسرار بود و کس نیافتزآنکه یک صاحبدلیّ و اهل تمییزی نبود