بخش ۹
نگه کرد خاقان ازان پشت پیلزمین دید برسان دریای نیل
یکی پیل بر پشت کوه بلندورا نام بد رستم دیو بند
همی کرگس آورد ز ابر سیاهنظاره بران اختر و چرخ ماه
یکی نامداری ز لشکر بجستکه گفتار ایران بداند درست
بدو گفت رو پیش آن شیر مردبگویش که تندی مکن در نبرد
چغانی و شگنی و چینی و وهرکزین کینه هرگز ندارند بهر
یکی شاه ختلان یکی شاه چینز بیگانه مردم ترا نیست کین
یکی شهریارست افراسیابکه آتش همی بد شناسد ز آب
جهانی بدین گونه کرد انجمنبد آورد ازین رزم بر خویشتن
کسی نیست بیآز و بی نام و ننگهمان آشتی بهتر آید ز جنگ
فرستاده آمد بر پیلتنزبان پر ز گفتار و دل پر شکن
بدو گفت کای مهتر رزمجویچو رزمت سرآمد کنون بزم جوی
نداری همانا ز خاقان چینز کار گذشته بدل هیچ کین
چنو باز گردد تو زو باز گردکه اکنون سپه را سرآمد نبرد
چو کاموس بر دست تو کشته شدسر رزمجویان همه گشته شد
چنین داد پاسخ که پیلان و تاجبنزدیک من باید و تخت عاج
بتاراج ایران نهادست رویچه باید کنون لابه و گفت و گوی
چو داند که لشکر بجنگ آمدستشتاب سپاه از درنگ آمدست
فرستاده گفت ای خداوند رخشبدشت آهوی ناگرفته مبخش
که داند که خود چون بود روزگارکه پیروز برگردد از کارزار
چو بشنید رستم برانگیخت رخشمنم گفت شیراوژن تاجبخش
تنی زورمند و ببازو کمندچه روز فریبست و هنگام بند
چه خاقان چینی کمند مراچه شیر ژیان دست بند مرا