گنج

بخش ۸

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۷۸ بیت
گهار گهانی بدان جایگاهگوی شیرفش با درفش سیاه
برآشفت چون ترگ رستم بدیدخروشی چو شیر ژیان برکشید
بدو گفت من کین ترکان چینبخواهم ز سگزی برین دشت کین
برانگیخت اسپ از میان سپاهبیامد بر پیلتن کینه‌خواه
ز نزدیک چون ترگ رستم بدیدیکی باد سرد از جگر برکشید
بدل گفت پیکار با ژنده پیلچو غوطه است خوردن بدریای نیل
گریزی بهنگام با سر بجایبه از رزم جستن بنام و برای
گریزان بیامد سوی قلبگاهبرو بر نظاره ز هر سو سپاه
درفش تهمتن میان گروهبسان درخت از بر تیغ کوه
همی تاخت رستم پس او چو گردزمین لعل گشت و هوا لاژورد
گهار گهانی بترسید سختکزو بود برگشتن تاج و تخت
برآورد یک بانگ برسان کوسکه بشنید آواز گودرز و طوس
همی خواست تا کارزاری کندندانست کین بار زاری کند
چه نیکو بود هر که خود را شناختچرا تا ز دشمن ببایدش تاخت
پس او گرفته گو پیلتنکه هان چارهٔ گور کن گر کفن
یکی نیزه زد بر کمربند اویبدرید خفتان و پیوند اوی
بینداختش همچو برگ درختکه بر شاخ او بر زند باد سخت
نگونسار کرد آن درفش کبودتو گفتی گهار گهانی نبود
بدیدند گردان که رستم چه کردچپ و راست برخاست گرد نبرد
درفش همایون ببردند و کوسبیامد سرافراز گودرز و طوس
خروشی برآمد ز ایران سپاهچو پیروز شد گرد لشکر پناه
بفرمود رستم کز ایران سواربر من فرستند صد نامدار
هم اکنون من آن پیل و آن تخت عاجهمان یاره و سنج و آن طوق و تاج
ستانم ز چین و بایران دهمبه پیروز شاه دلیران دهم
از ایران بیامد همی صد سوارزره‌دار با گُرزهٔ گاوسار
چنین گفت رستم بایرانیانکه یکسر ببندند کین را میان
بجان و سر شاه و خورشید و ماهبخاک سیاوش بایران سپاه
بیزدان دادار جان آفرینکه پیروزی آورد بر دشت کین
که گر نامداران ز ایران سپاههزیمت پذیرد ز توران سپاه
سرش را ز تن برکنم در زمانز خونش کنم جویهای روان
بدانست لشکر که او شیرخوستبچنگش سرین گوزن آرزوست
همه سوی خاقان نهادند رویبنیزه شده هر یکی جنگ جوی
تهمتن بپیش اندرون حمله بردعنان را برخش تگاور سپرد
همی خون چکانید بر چرخ ماهستاره نظاره بر آن رزمگاه
ز بس گرد کز رزمگه بردمیدچنان شد که کس روی هامون ندید
ز بانگ سواران و زخم سناننبود ایچ پیدا رکیب از عنان
هوا گشت چون روی زنگی سیاهز کشته ندیدند بر دشت راه
همه مرز تن بود و خفتان و خودتنان را همی داد سرها درود
ز گرد سوار ابر بر باد شدزمین پر ز آواز پولاد شد
بسی نامدار از پی نام و ننگبدادند بر خیره سرها بجنگ
برآورد رستم برانسان خروشکه گفتی برآمد زمانه بجوش
چنین گفت کان پیل و آن تخت عاجهمان یاره و افسر و طوق و تاج
سپرهای چینی و پرده سرایهمان افسر و آلت چارپای
بایران سزاوار کیخسروستکه او در جهان شهریار نوست
که چون او بگیتی سرافراز شاهنبود و ندیدست خورشید و ماه
شما را چه کارست با تاج زربدین زور و این کوشش و این هنر
همه دستها سوی بند آوریدمیان را بخم کمند آورید
شما را ز من زندگانی بسستکه تاج و نگین بهر دیگر کسست
فرستم بنزدیک شاه زمینچه منشور و شنگل چه خاقان چین
و گرنه من این خاک آوردگاهبنعل ستوران برآرم بماه
بدشنام بگشاد خاقان زبانبدو گفت کای بدتن بدروان
مه ایران مه آن شاه و آن انجمنهمی زینهاریت باید چو من
تو سگزی که از هر کسی بتریهمی شاه چین بایدت لشکری
یکی تیر باران بکردند سختچو باد خزان برجهد بر درخت
هوا را بپوشید پر عقابنبیند چنان رزم جنگی بخواب
چو گودرز باران الماس دیدز تیمار رستم دلش بردمید
برهام گفت ای درنگی مایستبرو با کمان وز سواری دویست
کمانهای چاچی و تیر خدنگنگه‌دار پشت تهمتن بجنگ
بگیو آن زمان گفت برکش سپاهبرین دشت زین بیش دشمن مخواه
نه هنگام آرام و آسایش استنه نیز از در رای و آرایش است
برو با دلیران سوی دست راستنگه کن که پیران و هومان کجاست
تهمتن نگر پیش خاقان چینهمی آسمان برزند بر زمین
برآشفت رهام همچون پلنگبیامد بپشت تهمتن بجنگ
چنین گفت رستم برهام شیرکه ترسم که رخشم شد از کار سیر
چنو سست گردد پیاده شومبخون و خوی آهار داده شوم
یکی لشکرست این چو مور و ملختو با پیل و با پیلبانان مچخ
همه پاک در پیش خسرو بریمز شگنان و چین هدیهٔ نو بریم
و زان جایگه برخروشید و گفتکه با روم و چین اهرمن باد جفت
ایا گم شده بخت بیچارگانهمه زار و با درد غمخوارگان
شما را ز رستم نبود آگهیمگر مغزتان از خرد شد تهی
کجا اژدها را ندارد بمردهمی پیل جوید بروز نبرد
شما را سر از رزم من سیر نیستمرا هدیه جز گُرز و شمشیر نیست
ز فتراک بگشاد پیچان کمندخم خام در کوههٔ زین فگند
برانگیخت رخش و برآمد خروشهمی اژدها را بدرید گوش
بهر سو که خام اندر انداختیزمین از دلیران بپرداختی
هرانگه که او مهتری را ز زینربودی بخم کمند از کمین
بدین رزمگه بر سرافراز طوسبابر اندر افراختی بوق و کوس
ببستی از ایران کسی دست اویز هامون نهادی سوی کوه روی