بخش ۷
یکی خویش کاموس بد ساوه نامسرافراز و هر جای گسترده کام
بیامد بپیش تهمتن بجنگیکی تیغ هندی گرفته بچنگ
بگردید گرد چپ و دست راستز رستم همی کین کاموس خواست
برستم چنین گفت کای ژنده پیلببینی کنون موج دریای نیل
بخواهم کنون کین کاموس خواراگر باشدم زین سپس کارزار
چو گفتار ساوه برستم رسیدبزد دست و گرز گران برکشید
بزد بر سرش گرز را پیلتنکه جانش برون شد بزاری ز تن
برآورد و زد بر سر و مغفرشندیدست گفتی تنش را سرش
بیفگند و رخش از بر او براندز ساوه بگیتی نشانی نماند
درفش کشانی نگونسار کردو زو جان لشکر پرآزار کرد
نبد نیز کس پیش او پایدارهمه خاک مغز سر آورد بار
پس از میمنه شد سوی میسرهغمی گشت لشکر همه یکسره