بخش ۶
بغرید شنگل ز پیش سپاهمنم گفت گرداوژن رزمخواه
بگویید کان مرد سگزی کجاستیکی کرد خواهم برو نیزه راست
چو آواز شنگل برستم رسیدز لشکر نگه کرد و او را بدید
بدو گفت هان آمدم رزمخواهنگر تا نگیری بلشکر پناه
چنین گفت رستم که از کردگارنجستم جزین آرزوی آشکار
که بیگانهای زان بزرگ انجمندلیری کند رزم جوید ز من
نه سقلاب ماند ازیشان نه هندنه شمشیر هندی نه چینی پرند
پی و بیخ ایشان نمانم بجاینمانم بترکان سر و دست و پای
بر شنگل آمد به آواز گفتکه ای بدنژاد فرومایه جفت
مرا نام رستم کند زال زرتو سگزی چرا خوانی ای بدگهر
نگه کن که سگزی کنون مرگ تستکفن بیگمان جوشن و ترگ تست
همی گشت با او به آوردگاهمیان دو صف برکشیده سپاه
یکی نیزه زد برگرفتش ز زیننگونسار کرد و بزد بر زمین
برو بر گذر کرد و او را نخستبشمشیر برد آنگهی شیر دست
برفتند زان روی کنداورانبزهر آب داده پرندآوران
چو شنگل گریزان شد از پیلتنپراگنده گشتند زان انجمن
دو بهره ازیشان بشمشیر کشتدلیران توران نمودند پشت
بجان شنگل از دست رستم بجستزره بود و جوشن تنش را نخست
چنین گفت شنگل که این مرد نیستکس او را بگیتی هم آورد نیست
یکی ژنده پیلست بر پشت کوهمگر رزم سازند یکسر گروه
بتنها کسی رزم با اژدهانجوید چو جوید نیابد رها
بدو گفت خاقان ترا بامداددگر بود رای و دگر بود یاد
سپه را بفرمود تا همگروهبرانند یکسر بکردار کوه
سرافراز را در میان آورندتنومند را جان زیان آورند
بشمشیر برد آن زمان شیر دستچپ لشکر چینیان برشکست
هر آنگه که خنجر برانداختیهمه ره تن بی سر انداختی
نه با جنگ او کوه را پای بودنه با خشم او پیل را جای بود
بدان سان گرفتند گرد اندرشکه خورشید تاریک شد از برش
چنان نیزه و خنجر و گُرز و تیرکه شد ساخته بر یل شیرگیر
گمان برد کاندر نیستان شدستز خون روی کشور میستان شدست
بیک زخم ده نیزه کردی قلمخروشان و جوشان و دشمن دژم
دلیران ایران پس پشت اویبکینه دل آگنده و جنگ جوی
ز بس نیزه و گُرز و گوپال و تیغتو گفتی همی ژاله بارد ز میغ
ز کشته همه دشت آوردگاهتن و پشت و سر بود و ترگ و کلاه
ز چینی و شگنی و از هندویز سقلاب و هری و از پهلوی
سپه بود چون خاک در پای کوهز یک مرد سگزی شده همگروه
که با او بجنگ اندرون پای نیستچنو در جهان لشکر آرای نیست
کسی کو کند زین سخن داستاننباشد خردمند همداستان
که پرخاشخر نامور صد هزاربسنده نبودند با یک سوار
ازین کین بد آمد بافراسیابز رستم کجا یابد آرام و خواب
چنین گفت رستم بایرانیانکزین جنگ دشمن کند جان زیان
هماکنون ز پیلان و از خواستههمان تخت و آن تاج آراسته
ستانم ز چینی بایران دهمبدان شادمان روز فرخ نهم
نباشد جز ایرانیان شاد کسپی رخش و ایزد مرا یار بس
یکی را ز شگنان و سقلاب و چیننمانم که پی برنهد بر زمین
که امروز پیروزی روز ماستبلند آسمان لشکر افروز ماست
گر ایدونک نیرو دهد دادگرپدید آورد رخش رخشان هنر
برین دشت من گورستانی کنمبرومند را شارستانی کنم
یکی از شما سوی لشکر شویدبکوشید و با باد همبر شوید
بکوبید چون من بجنبم ز جایشما برفرازید سنج و درای
زمین را سراسر کنید آبنوسبگرد سواران و آوای کوس
بکوبید گوپال و گُرز گرانچو پولاد را پتک آهنگران
از انبوه ایشان مدارید باکز دریا بابر اندر آرید خاک
همه دیده بر مغفر من نهیدچو من بر خروشم دمید و دهید
بدرید صفهای سقلاب و چیننباید که بیند هوا را زمین
وزان جایگه رفت چون پیل مستیکی گُرزهٔ گاوپیکر به دست
خروشان سوی میمنه راه جستز لشکر سوی کندر آمد نخست
همه میمنه پاک بر هم دریدبسی ترگ و سر بد که تن را ندید