گنج

بخش ۵

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۴ بیت
وزان جایگه شد بدان انجمنبجایی که بد سایهٔ پیلتن
فرود آمد و آفرین کرد چندکه زور از تو گیرد سپهر بلند
مبادا که روز تو گیرد نشیبمبادا که آید برویت نهیب
دل شاه ایران بتو شاد بادهمه کار تو سربسر داد باد
برفتم ز نزد تو ای پهلوانپیامت بدادم بپیر و جوان
بگفتم هنرهای تو هرچ بودبگیتی ترا خود که یارد ستود
هم از آشتی راندم هم ز جنگسخن گفتم از هر دری بی‌درنگ
بفرجام گفتند کین چون کنیمکه از رای او کینه بیرون کنیم
توان داد گنج و زر و خواستهز ما هر چه او خواهد آراسته
نشاید گنهکار دادن بدویبراندیش و این رازها بازجوی
گنهکار جز خویش افراسیابکه دانی سخن را مزن در شتاب
ز ما هرک خواهد همه مهترندبزرگند و با تخت و با افسرند
سپاهی بیامد بدین سان ز چینز سقلاب و ختلان و توران زمین
کجا آشتی خواهد افراسیابکه چندین سپاه آمد از خشک و آب
بپاسخ نکوهش بسی یافتمبدین سان سوی پهلوان تافتم
وزیشان سپاهی چو دریای آبگرفتند بر جنگ جستن شتاب
نبرد تو خواهد همی شاه هندبتیر و کمان و بهندی پرند
مرا این درستست کز پیلتنبفرجام گریان شوند انجمن
چو بشنید رستم برآشفت سختبپیران چنین گفت کای شوربخت
تو با این چنین بند و چندین فریبکجا پای داری بروز نهیب
مرا از دروغ تو شاه جهانبسی یاد کرد آشکار و نهان
وزان پس کجا پیر گودرز گفتهمه بند و نیرنگت اندر نهفت
بدیدم کنون دانش و رای تودروغست یکسر سراپای تو
بغلتی همی خیره در خون خویشبدست این و زین بدتر آیدت پیش
چنین زندگانی نیارد بهاکه باشد سر اندر دم اژدها
مگر گفتم آن خاک بیداد و شومگذاری بیایی به آباد بوم
ببینی مگر شاه با داد و مهرجوان و نوازنده و خوب‌چهر
بدارد ترا چون پدر بی‌گمانبرآرد سرت برتر از آسمان
ترا پوشش از خود و چرم پلنگهمی خوشتر آید ز دیبای رنگ
ندارد کسی با تو این داوریز تخم پراکند خود بر خوری
بدو گفت پیران که ای نیکبختبرومند و شاداب و زیبا درخت
سخنها که داند جز از تو چنینکه از مهتران بر تو باد آفرین
مرا جان و دل زیر فرمان تستهمیشه روانم گروگان تست
یک امشب زنم رای با خویشتنبگویم سخن نیز با انجمن
وزانجا بیامد بقلب سیاهزبان پر دروغ و روان کینه‌خواه
چو برگشت پیران ز هر دو گروهزمین شد بکردار جوشنده کوه
چنین گفت رستم بایرانیانکه من جنگ را بسته دارم میان
شما یک بیک سر پر از کین کنیدبروهای جنگی پر از چین کنید
که امروز رزمی بزرگست پیشپدید آید اندازهٔ گرگ و میش
مرا گفته بود آن ستاره‌شناسازین روز بودم دل اندر هراس
که رزمی بود در میان دو کوهجهانی شوند اندر آن همگروه
شوند انجمن کاردیده مهانبدان جنگ بی‌مرد گردد جهان
پی کین نهان گردد از روی بومشود گُرز پولاد برسان موم
هر آنکس که آید بر ما بجنگشما دل مدارید از آن کار تنگ
دو دستش ببندم بخم کمنداگر یار باشد سپهر بلند
شما سربسر یک بیک همگروهمباشید از آن نامداران ستوه
مرا گر برزم اندر آید زماننمیرم ببزم اندرون بی‌گمان
همی نام باید که ماند درازنمانی همی کار چندین مساز
دل اندر سرای سپنجی مبندکه پر خون شوی چون ببایدت کند
اگر یار باشد روان با خردبنیک و ببد روز را بشمرد
خداوند تاج و خداوند گنجنبندد دل اندر سرای سپنج
چنین داد پاسخ به رستم سپاهکه فرمان تو برتر از چرخ ماه
چنان رزم سازیم با تیغ تیزکه ماند ز ما نام تا رستخیز
ز دو رویه تنگ اندر آمد سپاهیکی ابر گفتی برآمد سیاه
که باران او بود شمشیر و تیرجهان شد بکردار دریای قیر
ز پیکان پولاد و پر عقابسیه گشت رخشان رخ آفتاب
سنانهای نیزه بگرد اندرونستاره بیالود گفتی بخون
چرنگیدن گُرزهٔ گاوچهرتو گفتی همی سنگ بارد سپهر
بخون و بمغز اندرون خار و خاکشده غرق و برگستوان چاک چاک
همه دشت یکسر پر از جوی خونبهر جای چندی فگنده نگون
چو پیلان فگنده بهم میل میلبه رخ چون زریر و به لب همچو نیل
چنین گفت گودرز با پیر سرکه تا من ببستم بمردی کمر
ندیدم که رزمی بود زین نشاننه هرگز شنیدم ز گردنکشان
که از کشته گیتی برین سان بودیکی خوار و دیگر تن‌آسان بود