گنج

بخش ۴

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۸۴ بیت
همی رفت پیران پر از درد و بیمشد از کار رستم دلش به دو نیم
بیامد بنزدیک ایران سپاهخروشید کای مهتر رزم خواه
شنیدم کزین لشکر بی شمارمرا یاد کردی بهنگام کار
خرامیدم از پیش آن انجمنبدین انجمن تا چه خواهی ز من
بدو گفت رستم که نام تو چیستبدین آمدن رای و کام تو چیست
چنین داد پاسخ که پیران منمسپهدار این شیر گیران منم
ز هومان ویسه مرا خواستیبخوبی زبان را بیاراستی
دلم تیز شد تا تو از مهترانکدامی ز گردان جنگ آوران
بدو گفت من رستم زابلیزره‌دار با خنجر کابلی
چو بشنید پیران ز پیش سپاهبیامد بر رستم کینه خواه
بدو گفت رستم که ای پهلواندرودت ز خورشید روشن روان
هم از مادرش دخت افراسیابکه مهر تو بیند همیشه بخواب
بدو گفت پیران که ای پیلتندرودت ز یزدان و از انجمن
ز نیکی دهش آفرین بر تو بادفلک را گذر بر نگین تو باد
ز یزدان سپاس و بدویم پناهکه دیدم ترا زنده بر جایگاه
زواره فرامرز و زال سوارکه او ماند از خسروان یادگار
درستند و شادان دل و سرفرازکزیشان مبادا جهان بی‌نیاز
بگویم ترا گر نداری گرانگله کردن کهتر از مهتران
بکشتم درختی بباغ اندرونکه بارش کبست آمد و برگ خون
ز دیده همی آب دادم برنجبدو بد مرا زندگانی و گنج
مرا زو همه رنج بهر آمدستکزو بار تریاک زهر آمدست
سیاوش مرا چون پدر داشتیبه پیش بدیها سپر داشتی
بسا درد و سختی و رنجا که منکشیدم ازان شاه و زان انجمن
گوای من اندر جهان ایزدستگوا خواستن دادگر را بدست
که اکنون برآمد بسی روزگارشنیدم بسی پند آموزگار
که شیون نه برخاست از خان منهمی آتش افروزد از جان من
همی خون خروشم بجای سرشکهمیشه گرفتارم اندر پزشک
ازین کار بهر من آمد گزندنه بر آرزو گشت چرخ بلند
ز تیره شب و دیده‌ام نیست شرمکه من چند جوشیده‌ام خون گرم
ز کار سیاوش چو آگه شدمز نیک و ز بد دست کوته شدم
میان دو کشور دو شاه بلندچنین خوارم و زار و دل مستمند
فرنگیس را من خریدم بجانپدر بر سر آورده بودش زمان
بخانه نهانش همی داشتمبرو پشت هرگز نه برگاشتم
بپاداش جان خواهد از من همیسر بدگمان خواهد از من همی
پر از دردم ای پهلوان از دو رویز دو انجمن سر پر از گفتگوی
نه راه گریزست ز افراسیابنه جای دگر دارم آرام و خواب
همم گنج و بوم است و هم چارپاینبینم همی روی رفتن بجای
پسر هست و پوشیده‌رویان بسیچنین خسته و بستهٔ هر کسی
اگر جنگ فرماید افراسیابنماند که چشم اندر آید بخواب
بناکام لشکر بباید کشیدنشاید ز فرمان او آرمید
بمن بر کنون جای بخشایشستسپاه اندر آوردن آرایشست
اگر نیستی بر دلم درد و غمازین تخمه جز کشتن پیلسم
جز او نیز چندی دلیر و جوانکه در جنگ سیر آمدند از روان
ازین پس مرا بیم جانست نیزسخن چند گویم ز فرزند و چیز
به پیروزگر بر تو ای پهلوانکه از من نباشی خلیده‌روان
ز خویشان من بد نداری نهانبراندیشی از کردگار جهان
بروشن روان سیاوش که مرگمرا خوشتر از جوشن و تیغ و ترگ
گر ایدونکه جنگی بود هم گروهتلی کشته بینی ببالای کوه
کشانی و سقلاب و شگنی و هندازین مرز تا پیش دریای سند
ز خون سیاوش همه بیگناهسپاهی کشیده بدین رزمگاه
ترا آشتی بهتر آید که جنگنباید گرفتن چنین کار تنگ
نگر تا چه بینی تو داناتریبرزم دلیران تواناتری
ز پیران چو بشنید رستم سخننه بر آرزو پاسخ افگند بن
بدو گفت تا من بدین رزمگاهکمر بسته‌ام با دلیران شاه
ندیدستم از تو به جز راستیز ترکان همه راستی خواستی
پلنگ این شناسد که پیکار و جنگنه خوبست و داند همی کوه و سنگ
چو کین سر شهریاران بودسر و کار با تیرباران بود
کنون آشتی را دو راه ایدرستنگر تا شما را چه اندرخورست
یکی آنک هر کس که از خون شاهبگسترد بر خیره این رزمگاه
ببندی فرستی بر شهریارسزد گر نفرماید این کارزار
گنهکار خون سر بیگناهسزد گر نباشد بدین رزمگاه
و دیگر که با من ببندی کمربیایی بر شاه پیروزگر
ز چیزی که ایدر بمانی همیتو آن را گرانمایه دانی همی
بجای یکی ده بیابی ز شاهمکن یاد بنگاه توران سپاه
بدل گفت پیران که ژرفست کارز توران شدن پیش آن شهریار
دگر چون گنه کار جوید همیدل از بیگناهان بشوید همی
بزرگان و خویشان افراسیابکه با گنج و تختند و با جاه و آب
ازین در کجا گفت یارم سخننه سر باشد این آرزو را نه بن
چو هومان و کلباد و فرشیدوردکجا هست گودرز زیشان بدرد
همه زین شمارند و این روی نیستمر این آب را در جهان جوی نیست
مرا چارهٔ خویش باید گرفتره جست را پیش باید گرفت
بدو گفت پیران که ای پهلوانهمیشه جوان باش و روشن‌روان
شوم بازگویم بگردان همینبمنشور و شنگل بخاقان چین
هیونی فرستم بافراسیاببگویم سرش را برآرم ز خواب
و زانجا بیامد بلشکر چو بادکسی را که بودند ویسه نژاد
یکی انجمن کرد و بگشاد رازچنین گفت کامد نشیب و فراز
بدانید کین شیر دل رستمستجهانگیر و از تخمهٔ نیرمست
بزرگان و شیران زابلستانهمه نامداران کابلستان
چنو کینه‌ور باشد و رهنمایسواران گیتی ندارند پای
چو گودرز کشواد و چون گیو و طوسبناکام رزمی بود با فسوس
ز ترکان گنهکار خواهد همیدل از بیگناهان بکاهد همی
که دانی که ایدر گنهکار نیستدل شاه ازو پر ز تیمار نیست
نگه کن که این بوم ویران شودبکام دلیران ایران شود
نه پیر و جوان ماند ایدر نه شاهنه گنج و سپاه و نه تخت و کلاه
همی گفتم این شوم بیداد راکه چندین مدار آتش و باد را
که روزی شوی ناگهان سوختهخرد سوخته چشم دل دوخته
نکرد آن جفاپیشه فرمان مننه فرمان این نامدار انجمن
بکند این گرانمایگان را ز جاینزد با دلیر و خردمند رای
ببینی که نه شاه ماند نه تاجنه پیلان جنگی نه این تخت عاج
بدین شاددل شاه ایران بودغم و درد بهر دلیران بود
دریغ آن دلیران و چندین سپاهکه با فر و برزند و با تاج و گاه
بتاراج بینی همه زین سپسنه برگردد از رزمگه شاد کس
بکوبند ما را بنعل ستورشود آب این بخت بیدار شور
ز هومان دل من بسوزد همیز رویین روان برفروزد همی
دل رستم آگنده از کین اوستبروهاش یکسر پر از چین اوست
پر از غم شوم پیش خاقان چینبگویم که ما را چه آمد ز کین
بیامد بنزدیک خاقان چو گردپر از خون رخ و دیده پر آب زرد
سراپردهٔ او پر از ناله دیدز خون کشته بر زعفران لاله دید
ز خویشان کاموس چندی سپاهبنزدیک خاقان شده دادخواه
همی گفت هر کس که افراسیابازین پس بزرگی نبیند بخواب
چرا کین پی افگند کش نیست مردکه آورد سازد بروز نبرد
سپاه کشانی سوی چین شویمهمه دیده پر آب و باکین شویم
ز چین و ز بربر سپاه آوریمکه کاموس را کینه‌خواه آوریم
ز بزگوش و سگسار و مازندرانکس آریم با گرزهای گران
مگر سیستان را پر آتش کنیمبریشان شب و روز ناخوش کنیم
سر رستم زابلی را بداربرآریم بر سوگ آن نامدار
تنش را بسوزیم و خاکسترشهمی برفشانیم گرد درش
اگر کین همی جوید افراسیابنه آرام باید که یابد نه خواب
همی از پی دوده هر کس بدردببارید بر ارغوان آب زرد
چو بشنید پیران دلش خیره گشتز آواز ایشان رخش تیره گشت
بدل گفت کای زار و بیچارگانپر از درد و تیمار و غمخوارگان
ندارید ازین اگهی بی‌گمانکه ایدر شما را سرآمد زمان
ز دریا نهنگی بجنگ آمدستکه جوشنش چرم پلنگ آمدست
بیامد بخاقان چنین گفت بازکه این رزم کوتاه ما شد دراز
از این نامداران هر کشوریز هر سو که بد نامور مهتری
بیاورد و این رنجها شد به بادکجا خیزد از کار بیداد داد
سر شاه کشور چنین گشته شدسیاوش بر دست او کشته شد
بفرمان گرسیوز کم خردسر اژدها را کسی نسپرد
سیاوش جهاندار و پرمایه بودورا رستم زابلی دایه بود
هر آنگه که او جنگ و کین آوردهمی آسمان بر زمین آورد
نه چنگ پلنگ و نه خرطوم پیلنه کوه بلند و نه دریای نیل
بسندست با او به آوردگاهچو آورد گیرد به پیش سپاه
یکی رخش دارد بزیر اندرونکه گویی روان شد که بیستون
کنون روز خیره نباید شمردکه دیدند هر کس ازو دستبرد
یکی آتش آمد ز چرخ کبوددل ما شد از تف او پر ز دود
کنون سر بسر تیزهش بخردانبخوانید با موبدان و ردان
ببینید تا چارهٔ کار چیستبدین رزمگه مرد پیکار کیست
همی رای باید که گردد درستاز آغاز کینه نبایست جست
مگر زین بلا سوی کشور شویماگر چند با بخت لاغر شویم
ز پیران غمی گشت خاقان چینبسی یاد کرد از جهان آفرین
بدو گفت ما را کنون چیست رویچو آمد سپاهی چنین جنگجوی
چنین گفت شنگل که ای سرفرازچه باید کشیدن سخنها دراز
بیاری افراسیاب آمدیمز دشت و ز دریای آب آمدیم
بسی باره و هدیه‌ها یافتیمز هر کشوری تیز بشتافتیم
بیک مرد سگزی که آمد بجنگچرا شد چنین بر شما کار تنگ
ز یک مرد ننگست گفتن سخندگرگونه‌تر باید افگند بن
اگر گرد کاموس را زو زمانبیامد نباید شدن بدگمان
سپیده‌دمان گرزها برکشیموزین دشت یکسر سراندر کشیم
هوا را چو ابر بهاران کنیمبریشان یکی تیرباران کنیم
ز گرد سواران و زخم تبرنباید که داند کس از پای سر
شما یکسره چشم بر من نهیدچو من برخروشم دمید و دهید
همانا که جنگ‌آوران صد هزارفزون باشد از ما دلیر و سوار
ز یک تن چنین زار و پیچان شدیمهمه پاک ناکشته بیجان شدیم
چنان دان که او ژنده پیلست مستبه آوردگه شیر گیرد بدست
یکی پیل‌بازی نمایم بدویکزان پس نیارد سوی رزم روی
چو بشنید لشکر ز شنگل سخنجوان شد دل مرد گشته کهن
بدو گفت پیران کانوشه بدیروان را بپیگار توشه بدی
همه نامداران و خاقان چینگرفتند بر شاه هند آفرین
چو پیران بیامد بپرده سرایبرفتند پرمایه ترکان ز جای
چو هومان و نستیهن و بارمانکه با تیغ بودند گر با سنان
بپرسید هومان ز پیران سخنکه گفتارشان بر چه آمد به بن
همی آشتی را کند پایگاهو گر کینه جوید سپاه از سپاه
بهومان بگفت آنچ شنگل بگفتسپه گشت با او به پیگار جفت
غمی گشت هومان ازان کار سختبرآشفت با شنگل شوربخت
به پیران چنین گفت کز آسمانگذر نیست تا بر چه گردد زمان
بیامد بره پیش کلباد گفتکه شنگل مگر با خرد نیست جفت
بباید شدن یک زمان زین میاننگه کرد باید بسود و زیان
ببینی کزین لشکر بی‌کرانجهانگیر و با گرزهای گران
دو بهره بود زیر خاک اندرونکفن جوشن و ترگ شسته بخون
بدو گفت کلباد ای تیغ زنچنین تا توان فال بد را مزن
تن خویش یکباره غمگین مکنمگر کز گمان دیگر اید سخن
بنا آمده کار دل را بغمسزد گر نداری نباشی دژم
وزین روی رستم یلان را بخواندسخنهای بایسته چندی براند
چو طوس و چو گودرز و رهام و گیوفریبرز و گستهم و خراد نیو
چو گرگین کارآزموده سوارچو بیژن فروزندهٔ کارزار
تهمتن چنین گفت با بخردانهشیوار و بیدار دل موبدان
کسی را که یزدان کند نیکبختسزاوار باشد ورا تاج و تخت
جهانگیر و پیروز باشد بجنگنباید که بیند ز خود زور چنگ
ز یزدان بود زور ما خود کییمبدین تیره خاک اندرون بر چییم
بباید کشیدن گمان از بدیره ایزدی باید و بخردی
که گیتی نماند همی بر کسینباید بدو شاد بودن بسی
همی مردمی باید و راستیز کژی بود کمی و کاستی
چو پیران بیامد بر من دمانسخن گفت با درد دل یک زمان
که از نیکوی با سیاوش چه کردچه آمد برویش ز تیمار و درد
فرنگیس و کیخسرو از اژدهابگفتار و کردار او شد رها
ابا آنک اندر دلم شد درستکه پیران بکین کشته آید نخست
برادرش و فرزند در پیش اویبسی با گهر نامور خویش اوی
ابر دست کیخسرو افراسیابشود کشته این دیده‌ام من بخواب
گنهکار یک تن نماند بجایمگر کشته افگنده در زیر پای
و لیکن نخواهم که بر دست منشود کشته این پیر با انجمن
که او را به جز راستی پیشه نیستز بد بر دلش راه اندیشه نیست
گر ایدونک باز آرد این را که گفتگناه گذشته بباید نهفت
گنهکار با خواسته هرچ بودسپارد بما کین نباید فزود
ازین پس مرا جای پیکار نیستبه از راستی در جهان کار نیست
ورین نامداران ابا تخت و پیلسپاهی بدین سان چو دریای نیل
فرستند نزدیک ما تاج و گنجازایشان نباشیم زین پس برنج
نداریم گیتی بکشتن نگاهکه نیکی‌دهش را جز اینست راه
جهان پر ز گنجست و پر تاج و تختنباید همه بهر یک نیک‌بخت
چو بشنید گودرز بر پای خاستبدو گفت کای مهتر راد و راست
ستون سپاهی و زیبای گاهفروزان بتو شاه و تخت و کلاه
سر مایهٔ تست روشن خردروانت همی از خرد بر خورد
ز جنگ آشتی بی‌گمان بهترستنگه کن که گاوت بچرم اندرست
بگویم یکی پیش تو داستانکنون بشنو از گفتهٔ باستان
که از راستی جان بدگوهرانگریزد چو گردون ز بار گران
گر ایدونک بیچاره پیمان کندبکوشد که آن راستی بشکند
چو کژ آفریدش جهان آفرینتو مشنو سخن زو و کژی مبین
نخستین که ما رزمگه ساختیمسخن رفت زین کار و پرداختیم
ز پیران فرستاده آمد برینکه بیزارم از دشت وز رنج و کین
که من دیده دارم همیشه پر آبز گفتار و کردار افراسیاب
میان بسته‌ام بندگی شاه رانخواهم بر و بوم و خرگاه را
بسی پند و اندرز بشنید و گفتکزین پس نباشد مرا جنگ جفت
شوم گفت بپسیچم این کار تفتبخویشان بگویم که ما را چه رفت
مرا تخت و گنجست و هم چارپایبدیشان نمایم سزاوار جای
چو گفت این بگفتیم کاری رواستبتوران ترا تخت و گنج و نواست
یکی گوشه‌ای گیر تا نزد شاهز تو آشکارا نگردد گناه
بگفتیم و پیران برین بازگشتشب تیره با دیو انباز گشت
هیونی فرستاد نزدیک شاهکه لشکر برآرای کامد سپاه
تو گفتی که با ما نگفت این سخننه سر بود ازان کار هرگز نه بن
کنون با تو ای پهلوان سپاهیکی دیگر افگند بازی براه
جز از رنگ و چاره نداند همیز دانش سخن برفشاند همی
کنون از کمند تو ترسیده شدروا بد که ترسیده از دیده شد
همه پشت ایشان بکاموس بودسپهبد چو سگسار و فر طوس بود
سر بخت کاموس برگشته دیدبخم کمند اندرش کشته دید
در آشتی جوید اکنون همینیارد نشستن بهامون همی
چو داند که تنگ اندر آمد نشیببکار آورد بند و رنگ و فریب
گنهکار با گنج و با خواستهکه گفته‌ست پیش آرم آراسته
ببینی که چون بردمد زخم کوسبجنگ اندر آید سپهدار طوس
سپهدار پیران بود پیش روکه جنگ آورد هر زمان نوبنو
دروغست یکسر همه گفت اوینشاید جز از اهرمن جفت اوی
اگر بشنوی سر بسر پند مننگه کن ببهرام فرزند من
سپه را بدان چاره اندر نواختز گودرزیان گورستانی بساخت
که تا زنده‌ام خون سرشک منستیکی تیغ هندی پزشک منست
چو بشنید رستم بگودرز گفتکه گفتار تو با خرد باد جفت
چنین است پیران و این راز نیستکه او نیز با ما هم‌آواز نیست
ولیکن من از خوب کردار اوینجویم همی کین و پیکار اوی
نگه کن که با شاه ایران چه کردز کار سیاوش چه تیمار خورد
گر از گفتهٔ خویش باز آید اویبنزدیک ما رزم‌ساز آید اوی
بفتراک بر بسته دارم کمندکجا ژنده پیل اندرآرم ببند
ز نیکو گمان اندر آیم نخستنباید مگر جنگ و پیکار جست
چنو باز گردد ز گفتار خویشببیند ز ما درد و تیمار خویش
برو آفرین کرد گودرز و طوسکه خورشید بر تو ندارد فسوس
بنزدیک تو بند و رنگ و دروغسخنهای پیران نگیرد فروغ
مباد این جهان بی سرو تاج شاهتو بادی همیشه ورا پیش‌گاه
چنین گفت رستم که شب تیره گشتز گفتارها مغزها خیره گشت
بباشیم و تا نیم‌شب می خوریمدگر نیمه تیمار لشکر بریم
ببینیم تا کردگار جهانبرین آشکارا چه دارد نهان
بایرانیان گفت کامشب بمییکی اختری افگنم نیک‌پی
که فردا من این گرز سام سواربگردن بر آرم کنم کارزار
از ایدر بران سان شوم سوی جنگبدانگه کجا پای دارد نهنگ
سراپرده و افسر و گنج و تاجهمان ژنده پیلان و هم تخت عاج
بیارم سپارم بایرانیاناگر تاختن را ببندم میان
برآمد خروشی ز جای نشستازان نامداران خسروپرست
سوی خیمهٔ خویش رفتند بازبخواب و بآسایش آمد نیاز
چو خورشید بنمود رخشان کلاهچو سیمین سپر دید رخسار ماه
بترسید ماه از پی گفت و گویبخم اندر امد بپوشید روی
تبیره برآمد ز درگاه طوسشد از گرد اسپان زمین ابنوس
زمین نیلگون شد هوا پر ز گردبپوشید رستم سلیح نبرد
سوی میمنه پور کشواد بودکه با جوشن و گرز پولاد بود
فریبرز بر میسره جای جستدل نامداران ز کینه بشست
بقلب اندرون طوس نوذر بپاینماند آن زمان بر زمین نیز جای
تهمتن بیامد بپیش سپاهکه دارد یلان را ز دشمن نگاه
و زان روی خاقان بقلب اندرونز پیلان زمین چون کهٔ بیستون
ابر میمنه کندر شیر گیرسواری دلاور بشمشیر و تیر
سوی میسره جنگ دیده گهارزمین خفته در زیر نعل سوار
همی گشت پیران به پیش سپاهبیامد بر شنگل رزم‌خواه
بدو گفت کای نامبردار هندز بربر بفرمان تو تا بسند
مرا گفته بودی که فردا پگاهز هر سو بجنگ اندر آرم سپاه
وزان پس ز رستم بجویم نبردسرش را ز ابر اندرآرم بگرد
بدو گفت شنگل من از گفت خویشنگردم نبینی ز من کم و بیش
هم اکنون شوم پیش این گرد گیرتنش را کنم پاره پاره بتیر
ازو کین کاموس جویم بجنگبایرانیان بر کنم کار تنگ
هم آنگه سپه را بسه بهر کردبزد کوس وز دشت برخاست گرد
برفتند یک بهره با ژنده پیلسپه بود صف برکشیده دو میل
سر پیلبان پر ز رنگ و نگارهمه پاک با افسر و گوشوار
بیاراسته گردن از طوق زرمیان بند کرده بزرین کمر
فروهشته از پیل دیبای چیننهاده برو تخت و مهدی زرین
برآمد دم نالهٔ کرنایبرفتند پیلان جنگی ز جای
بیامد سوی میسره سی هزارسواران گردنکش و نیزه‌دار
سوی میمنه سی هزار دگرکمان برگرفتند و چینی سپر
بقلب اندرون پیل و خاقان چینهمی برنوشتند روی زمین
جهان سربسر آهنین گشته بودبهر جایگه‌بر تلی کشته بود
ز بس نالهٔ نای و بانگ درایزمین و زمان اندر آمد ز جای
ز جوش سواران و از دار و گیرهوا دام کرگس بد از پر تیر
کسی را نماند اندر آن دشت هوشز بانگ تبیره شده کره گوش
همی گشت شنگل میان دو صفیکی تیغ هندی گرفته بکف
یکی چتر هندی بسر بر بپایبسی مردم از دنبر و مرغ و مای
پس پشت و دست چپ و دست راستبجنگ اندر آورده زان سو که خواست
چو پیران چنان دید دل شاد کردز رزم تهمتن دل آزاد کرد
بهومان چنین گفت کامروز کاربکام دل ما کند روزگار
بدین ساز و چندین سوار دلیرسرافراز هر یک بکردار شیر
تو امروز پیش صف اندر مپاییک امروز و فردا مکن رزم رای
پس پشت خاقان چینی بایستکه داند ترا با سواری دویست
که گر زابلی با درفش سیاهببیند ترا کار گردد تباه
ببینیم تا چون بود کار ماچه بازی کند بخت بیدار ما