گنج

بخش ۳

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۱ بیت
به خیمه درآمد به کردار بادیکی ترگ دیگر به سر برنهاد
درفشی دگر جست و اسپی دگردگرگونه جوشن دگرگون سپر
بیامد چو نزدیک رستم رسیدهمی بود تا یال و شاخش بدید
به رستم چنین گفت کای نامدارکمندافگن و گرد و جنگی سوار
به یزدان که بیزارم از تاج و گاهکه چون تو ندیدم یکی رزم‌خواه
ز تو بگذرد زین سپاه بزرگنبینم همی نامداری سترگ
دلیری که چندین بجوید نبردبرآرد همی از دل شیر گرد
ز شهر و نژاد و ز آرام خویشسخن‌گوی و از تخمه و نام خویش
جز از تو کسی را ز ایران سپاهندیدم که دارد دل رزمگاه
مرا مهربانیست بر مرد جنگبویژه که دارد نهاد پلنگ
کنون گر بگویی مرا نام خویشبَر و بوم و پیوند وآرام خویش
سپاسی برین کار بر من نهیکز اندیشه گردد دل من تهی
بدو گفت رستم که چندین سُخُنکه گفتی و افگندی از مهر بُن
چرا تو نگویی مرا نام خویشبر و کشور و بوم و آرام خویش
چرا آمده‌ستی به نزدیک منبه نرمی و چربی و چندین سخن
اگر آشتی جست خواهی همیبکوشی که این کینه کاهی همی
نگه کن که خون سیاوش که ریختچنین آتش کین به ما بر که بیخت
همان خون پرمایه گودرزیانکه بفزود چندین زیان بر زیان
بزرگان کجا با سیاوش بُدندنجستند پیکار و خامش بُدند
گنهکار خون سر بیگناهنگر تا که یابی ز توران سپاه
ز مردان و اسپان آراستهکز ایران بیاورد با خواسته
چو یکسر سوی ما فرستید بازمن از جنگ ترکان شوم بی‌نیاز
ازان پس همه نیکخواه منیدسراسر بر آیین و راه منید
نیازم بکین و نجویم نبردنیارم سر سرکشان زیر گرد
وزان پس بگویم به کیخسرو اینبشویم دل و مغزش از درد و کین
به تو برشمارم کنون نامشانکه مه نامشان باد و مه کامشان
سر کین ز گرسیوز آمد نخستکه درد دل و رنج ایران بجست
کسی را که دانی تو از تخم کورکه بر خیره این آب کردند شور
گروی زره و آنک از وی بزادنژادی که هرگز مباد آن نژاد
ستم بر سیاوش ازیشان رسیدکه زو آمد این بند بد را کلید
کسی کو دل و مغز افراسیابتبه کرد و خون راند بر سان آب
و دیگر کسی را کز ایرانیاننبد کین و بست اندرین کین میان
بزرگان که از تخمهٔ ویسه‌انددو رویند و با هر کسی پیسه‌اند
چو هومان و لهاک و فرشیدوردچو کلباد و نستیهن آن شوخ مرد
اگر این که گفتم به جای آوریدسر کینه جستن به پای آورید
ببندم در کینه بر کشورتبجوشن نپوشید باید برت
و گر جز بدین گونه گویی سُخَنکنم تازه پیکار و کین کُهَن
که خوکردهٔ جنگ توران منمیکی نامداری از ایران منم
بسی سر جدا کرده دارم ز تنکه جز کام شیران نبودش کفن
مرا آزمودی بدین رزمگاههمینست رسم و همینست راه
ازین گونه هرگز نگفتم سُخُنبجز کین نجستم ز سر تا به بُن
کنون هرچ گفتم ترا گوش دارسخنهای خوب اندر آغوش دار
چو بشنید هومان بترسید سختبلرزید بر سان برگ درخت
کزان گونه گفتار رستم شنیدهمه کینه از دودهٔ خویش دید
چنین پاسخ آورد هومان بدویکه ای شیر دل مرد پرخاشجوی
بدین زور و این برز و بالای توسر تخت ایران سزد جای تو
نباشی جز از پهلوانی بزرگوگر نامداری ز ایران سترگ
بپرسیدی از گوهر و نام منبه دل دیگر آمد ترا کام من
مرا کوه گوشست نام ای دلیرپدر بوسپاسست مردی چو شیر
من از وهر با این سپاه آمدمسپاهی بدین رزمگاه آمدم
ازان باز جویم همی نام توکه پیدا کنم در جهان کام تو
کنون گر بگویی مرا نام خویششوم شاد دل سوی آرام خویش
همه هرچ گفتی بدین رزمگاهیکایک بگویم به پیش سپاه
همان پیش منشور و خاقان چینبزرگان و گردان توران زمین
بدو گفت رستم که نامم مجویز من هرچ دیدی بدیشان بگوی
ز پیران مرا دل بسوزد همیز مهرش روان برفروزد همی
ز خون سیاوش جگرخسته اوستز ترکان کنون راد و آهسته اوست
سوی من فرستش هم اکنون دمانببینیم تا بر چه گردد زمان
بدو گفت هومان که ای سرفرازبدیدار پیرانت آمد نیاز
چه دانی تو پیران و کلباد راگروی زره را و پولاد را
بدو گفت چندین چه پیچی سُخُنسر آب را سوی بالا مکن
نبینی که پیکار چندین سپاهبدویست و زو آمد این رزمگاه
بشد تیز هومان هم اندر زمانشده گونه از روی و آمد دمان
به پیران چنین گفت کای نیک بختبد افتاد ما را ازین کار سخت
که این شیردل رستم زابلیستبرین لشکر اکنون بباید گریست
که هرگز نتابند با او به جنگبه خشکی پلنگ و به دریا نهنگ
سخن گفت و بشنید پاسخ بسیهمی یاد کرد از بد هر کسی
نخست ای برادر مرا نام بردز کین سیاوش بسی برشمرد
ز کار گذشته بسی کرد یادز پیران و گردان ویسه‌نژاد
ز بهرام وز تخم گودرزیانز هر کس که آمد بریشان زیان
بجز بر تو بر کس ندیدمش مهرفراوان سخن گفت و نگشاد چهر
ازین لشکر اکنون ترا خواسته‌ستندانم که بر دل چه آراسته‌ست
برو تا ببینیش نیزه به دستتو گویی که بر کوه دارد نشست
ابا جوشن و ترگ و ببر بیانبه زیر اندرون ژنده پیلی ژیان
ببینی که من زین نجستم دروغهمی گیرد آتش ز تیغش فروغ
ترا تا نبیند نجنبد ز جایز بهر تو مانده‌ست زان سان به پای
چو بینیش با او سخن نرم گویبرهنه مکن تیغ و منمای روی
بدو گفت پیران که ای رزمسازبترسم که روز بد آید فراز
گر ایدونک این تیغ‌زن رستمستبدین دشت ما را گه ماتمست
بر آتش بسوزد بر و بوم ماندانم چه کرد اختر شوم ما
بشد پیش خاقان پر از آب چشمجگر خسته و دل پر از درد و خشم
بدو گفت کای شاه تندی مکنکه اکنون دگرگونه گشت این سُخُن
چو کاموس گو را سرآمد زمانهمانگاه برد این دل من گمان
که این بارهٔ آهنین رستمستکه خام کمندش خم اندر خمست
گر افراسیاب آید اکنون چو آبنبینند جز سهم او را به خواب
ازو دیو سیر آید اندر نبردچه یک مرد با او چه یک دشت مرد
به زابلستان چند پرمایه بودسیاوش را آن زمان دایه بود
پدروار با درد جنگ آوردجهان بر جهاندار تنگ آورد
شوم بنگرم تا چه خواهد همیکه از غم روانم بکاهد همی
بدو گفت خاقان برو پیش اویچنانچون بباید سخن نرم گوی
اگر آشتی خواهد و دستگاهچه باید برین دشت رنج سپاه
بسی هدیه بپذیر و پس باز گردسزد گر نجوییم چندین نبرد
وگر زیر چرم پلنگ اندرستهمانا که رایش به جنگ اندرست
همه یکسره نیز جنگ آوریمبرو دشت پیکار تنگ آوریم
همه پشت را سوی یزدان کنیمبه نیروی او رزم شیران کنیم
هم او را تن از آهن و روی نیستجز از خون وز گوشت وز موی نیست
نه اندر هوا باشد او را نبرددلت را چه سوزی به تیمار و درد
چنان دان که گر سنگ و آهن خوردهمان تیر و ژوپین برو بگذرد
به هر مرد ازیشان ز ما سیصدستدرین رزمگه غم کشیدن بدست
همین زابلی نامبردار مردز پیلی فزون نیست گاه نبرد
یکی پیلبازی نمایم بدویکزان پس نیارد سوی جنگ روی