بخش ۱۰
بینداخت آن تابداده کمندسران سواران همی کرد بند
چو آمد بنزدیک پیل سپیدشد آن شاه چین از روان ناامید
چو از دست رستم رها شد کمندسر شاه چین اندر آمد ببند
ز پیل اندر آورد و زد بر زمینببستند بازوی خاقان چین
پیاده همی راند تا رود شهدنه پیل و نه تاج و نه تخت و نه مهد
چنینست رسم سرای فریبگهی بر فراز و گهی بر نشیب
چنین بود تا بود گردان سپهرگهی جنگ و زهرست و گه نوش و مهر
ازان پس بگرز گران دست بردبزرگش همان و همان بود خرد
چنان شد در و دشت آوردگاهکه شد تنگ بر مور و بر پشه راه
ز بس کشته و خسته شد جوی خونیکی بیسر و دیگری سرنگون
چنان بخت تابنده تاریک شدهمانا بشب روز نزدیک شد
برآمد یکی ابر و بادی سیاهبشد روشنایی ز خورشید و ماه
سر از پای دشمن ندانست بازبیابان گرفتند و راه دراز
نگه کرد پیران بدان کارزارچنان تیز برگشتن روزگار
نه منشور و فرطوس و خاقان چیننه آن نامداران و مردان کین
درفش بزرگان نگونسار دیدبخاک اندرون خستگان خوار دید
بنستیهن گرد و کلباد گفتکه شمشیر و نیزه بباید نهفت
نگونسار کرد آن درفش سیاهبرفتند پویان به بیراه و راه
همه میمنه گیو تاراج کرددر و دشت چون پر دراج کرد
بجست از چپ لشکر و دست راستبدان تا بداند که پیران کجاست
چو او را ندیدند گشتند بازدلیران سوی رستم سرفراز
تبه گشته اسپان جنگی ز کارهمه رنجه و خستهٔ کارزار
برفتند با کام دل سوی کوهتهمتن بپیش اندرون با گروه
همه ترگ و جوشن به خون و به خاکشده غرق و برگستوان چاک چاک
تن از جنگ خسته دل از رزم شادجهان را چنینست ساز و نهاد
پر از خون بر و تیغ و پای و رکیبز کشته نه پیدا فراز از نشیب
چنین تا بشستن نپرداختندیک از دیگری باز نشناختند
سر و تن بشستند و دل شسته بودکه دشمن ببند گران بسته بود
چنین گفت رستم بایرانیانکه اکنون بباید گشادن میان
بپیش جهاندار پیروزگرنه گوپال باید نه بند کمر
همه سر بخاک سیه بر نهیدکزین پس همه تاج بر سر نهید
کزین نامدارن یکی نیست کمکه اکنون شدستی دل ما دژم
چنین گفت رستم بگودرز و گیوبدان نامداران و گردان نیو
چو آگاهی آمد بشاه جهانبمن باز گفت این سخن در نهان
که طوس سپهبد بکوه آمدستز پیران و هومان ستوه آمدست
از ایران برفتیم با رای و هوشبرآمد ز پیکار مغزم بجوش
ز بهرام گودرز وز ریونیزدلم تیر تر گشت برسان شیز
از ایران همی تاختم تیزچنگزمانی بجایی نکردم درنگ
چو چشمم برآمد بخاقان چینبران نامداران و مردان کین
بویژه بکاموس و آن فر و برزبران یال و آن شاخ و آن دست و گرز
که بودند هر یک چو کوهی بلندبزیر اندرون ژنده پیلی نژند
بدل گفتم آمد زمانم بسرکه تا من ببستم بمردی کمر
ازین بیش مردان و زین بیش سازندیدم بجایی بسال دراز
رسیدم بدیوان مازندرانشب تیره و گرزهای گران
ز مردی نپیچید هرگز دلمنگفتم که از آرزو بگسلم
جز آن دم که دیدم ز کاموس جنگدلم گشت یکباره زین کینه تنگ
کنون گر همه پیش یزدان پاکبغلتیم با درد یک یک بخاک
سزاوار باشد که او داد زوربلند اختر و بخش کیوان و هور
مبادا که این کار گیرد نشیبمبادا که آید بما بر نهیب
نگه کن که کارآگهان ناگهانبرند آگهی نزد شاه جهان
بیاراید آن نامور بارگاهبسر بر نهد خسروانی کلاه
ببخشد فراوان بدرویش چیزکه بر جان او آفرین باد نیز
کنون جامهٔ رزم بیرون کنیدبآسایش آرایش افزون کنید
غم و کام دل بیگمان بگذردزمانه دم ما همی بشمرد
همان به که ما جام می بشمریمبدین چرخ نامهربان ننگریم
سپاس از جهاندار پیروزگرکزویست مردی و بخت و هنر
کنون می گساریم تا نیمشببیاد بزرگان گشاییم لب
سزد گر دل اندر سرای سپنجنداریم چندین بدرد و برنج
بزرگان برو خواندند آفرینکه بیتو مبادا کلاه و نگین
کسی را که چون پیلتن کهترستز گرودن گردان سرش برترست
پسندیده باد این نژاد و گهرهم آن بوم کو چون تو آرد ببر
تو دانی که با ما چه کردی بمهرکه از جان تو شاد بادا سپهر
همه مرده بودیم و برگشته روزبتو زنده گشتیم و گیتیفروز
بفرمود تا پیل با تخت عاجبیارند با طوق زرین و تاج
می خسروانی بیاورد و جامنخستین ز شاه جهان برد نام
بزد کرنای از بر ژنده پیلهمی رفت آوازشان بر دو میل
چو خرم شد از می رخ پهلوانبرفتند شادان و روشنروان
چو پیراهن شب بدرید ماهنهاد از بر چرخ پیروزهگاه
طلایه پراگند بر گرد دشتچو زنگی درنگی شب اندر گذشت
پدید آمد آن خنجر تابناکبکردار یاقوت شد روی خاک
تبیره برآمد ز پردهسرایبرفتند گردان لشکر ز جای
چنین گفت رستم بگردنکشانکه جایی نیامد ز پیران نشان
بباید شدن سوی آن رزمگاهبهر سو فرستاد باید سپاه
شد از پیش او بیژن شیر مردبجایی کجا بود دشت نبرد
جهان دید پر کشته و خواستهبهر سو نشستی بیاراسته
پراگنده کشور پر از خسته دیدبخاک اندر افگنده پا بسته دید
ندیدند زنده کسی را بجایزمین بود و خرگاه و پردهسرای
بنزدیک رستم رسید آگهیکه شد روی کشور ز ترکان تهی
ز ناباکی و خواب ایرانیانبرآشفت رستم چو شیر ژیان
زبان را بدشنام بگشاد و گفتکه کس را خرد نیست با مغز جفت
بدین گونه دشمن میان دو کوهسپه چون گریزد ز ما همگروه
طلایه نگفتم که بیرون کنیددر و راغ چون دشت و هامون کنید
شما سر بآسایش و خوابگاهسپردید و دشمن بسیچید راه
تنآسان غم و رنج بار آوردچو رنج آوری گنج بار آورد
چو گویی که روزی تنآسان شوندز تیمار ایران هراسان شوند
ازین پس تو پیران و کلباد راچو هومان و رویین و پولاد را
نگه کن بدین دشت با لشکریتو در کشوری رستم از کشوری
اگر تاو دارید جنگ آوریدمرا زین سپس کی بچنگ آورید
که پیروز برگشتم از کارزارتبه شد نکو گشته فرجام کار
برآشفت با طوس و شد چون پلنگکه این جای خوابست گر دشت جنگ
طلایه نگه کن که از خیل کیستسرآهنگ آن دوده را نام چیست
چو مرد طلایه بیابی بچوبهم اندر زمان دست و پایش بکوب
ازو چیز بستان و پایش ببندنگه کن یکی پشت پیلی بلند
بدین سان فرستش بنزدیک شاهمگر پخته گردد بدان بارگاه
ز یاقوت وز گوهر و تخت عاجز دینار وز افسر و گنج و تاج
نگر تا که دارد ز ایران سپاههمه یکسره خواسته پیش خواه
ازین هدیهٔ شاه باید نخستپس آنگه مرا و ترا بهر جست
بدان دشت بسیار شاهان بدندهمه نامداران گیهان بدند
ز چین و ز سقلاب وز هند و وهرهمه گنج داران گیرنده شهر
سپهبد بیامد همه گرد کردبرفتند گردان بدشت نبرد
کمرهای زرین و بیجاده تاجز دیبای رومی و از تخت عاج
ز تیر و کمان و ز برگستوانز گوپال وز خنجر هندوان
یکی کوه بد در میان دو کوهنظاره شده گردش اندر گروه
کمانکش سواری گشادهبریبتن زورمندی و کنداوری
خدنگی بینداختی چارپرازین سو بدان سو نکردی گذر
چو رستم نگه کرد خیره بماندجهان آفرین را فراوان بخواند
چنین گفت کین روز ناپایدارگهی بزم سازد گهی کارزار
همی گردد این خواسته زان برینبنفرین بود گه گهی بفرین
زمانه نماند بآرام خویشچنینست تا بود آیین و کیش
یکی گنج ازین سان همی پروردیکی دیگر آید کزو برخورد
بران بود کاموس و خاقان چینکه آتش برآرد ز ایران زمین
بدین ژنده پیلان و این خواستهبدین لشکر و گنج آراسته
به گنج و بانبوه بودند شادزمانی ز یزدان نکردند یاد
که چرخ سپهر و زمان آفریدبسی آشکار و نهان آفرید
ز یزدان شناس و بیزدان سپاسبدو بگرود مرد نیکیشناس
کزو بودمان زور و فر و هنرازو دردمندی و هم زو گهر
سپه بود و هم گنج آباد بودسگالش همه کار بیداد بود
کنون از بزرگان هر کشوریگزیده ز هر کشوری مهتری
بدین ژنده پیلان فرستم بشاههمان تخت زرین و زرین کلاه
همان خواسته بر هیونان مستفرستم سزاوار چیزی که هست
وز ایدر شوم تازیان چون پلنگدرنگی نه والا بود مرد سنگ
کسی کو گنهکار و خونی بودبکشور بمانی زبونی بود
زمین را بخنجر بشویم ز کینبدان را نمانم همی بر زمین
بدو گفت گودرز کای نیک رایتو تا جای ماند بمانی بجای
بکام دل شاد بادی و رادبدین رزم دادی چو بایست داد
تهمتن فرستادهای را بجستکه با شاه گستاخ باشد نخست
فریبرز کاوس را برگزیدکه با شاه نزدیکی او را سزید
چنین گفت کای نیک پی نامدارهم از تخم شاهی و هم شهریار
هنرمند و با دانش و بانژادتو شادان و کاوس شاه از تو شاد
یکی رنج برگیر و ز ایدر بروببر نامهٔ من بر شاه نو
ابا خویشتن بستگان را ببرهیونان و این خواسته سربسر
همان افسر و یاره و گرز و تاجهمان ژنده پیلان و هم تخت عاج
فریبرز گفت ای هژبر ژیانمنم راه را تنگ بسته میان