گنج

بخش ۱۵

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۳۱ بیت
چو بنمود خورشید تابان درفشمعصفر شد آن پرنیان بنفش
تبیره برآمد ز درگاه شاهبابر اندر آمد خروش سپاه
بپیش سپه بود پولادوندبتن زورمند و ببازو کمند
چو صف برکشیدند هر دو سپاههوا شد بنفش و زمین شد سیاه
تهمتن بپوشید ببر بیاننشست از بر ژنده پیل ژیان
برآشفت و بر میمنه حمله بردز ترکان بیفگند بسیار گرد
ازان پس غمی گشت پولادوندز فتراک بگشاد پیچان کمند
برآویخت با طوس چون پیل مستکمندی به بازوی گُرزی به دست
کمربند بگرفت و او را ز زینبرآورد و آسان بزد بر زمین
به پیگار او گیو چون بنگریدسر طوس نوذر نگونسار دید
برانگیخت از جای شبدیز راتن و جان بیاراست آویز را
برآویخت با دیو چون شیر نرزره‌دار با گرزهٔ گاوسر
کمندی بینداخت پولادوندسر گیو گرد اندر آمد ببند
نگه کرد رهام و بیژن ز راهبدان زور و بالا و آن دستگاه
برفتند تا دست پولادوندببندند هر دو بخم کمند
بزد دست پولاد بسیار هوشبرانگیخت اسپ و برآمد خروش
دو گرد از دلیران پر مایه راسرافراز و گرد و گرانمایه را
بخاک اندر افگند و بسپرد خوارنظاره بران دشت چندان سوار
بیامد بر اختر کاویانبخنجر بدو نیم کردش میان
خروشی برآمد ز ایران سپاهنماند ایچ گرد اندر آوردگاه
فریبرز و گودرز و گردنکشانگرفتند از آن دیو جنگی نشان
بگفتند با رستم کینه‌خواهکه پولادوند اندرین رزمگاه
بزین بر یکی نامداری نماندز گردان لشکر سواری نماند
که نفگند بر خاک پولادوندبگرز و بخنجر بتیر و کمند
همه رزمگه سربسر ماتمستبدین کار فریادرس رستمست
ازان پس خروشیدن ناله خاستز قلب و چپ لشکر و دست راست
چو کم شد ز گودرز هر دو پسربنالید با داور دادگر
که چندین نبیره پسر داشتمهمی سر ز خورشید بگذاشتم
برزم اندرون پیش من کشته شدچنین اختر و روز من گشته شد
جوانان و من زنده با پیر سرمرا شرم باد از کلاه و کمر
کمر برگشاد و کله برگرفتخروشیدن و ناله اندر گرفت
چو بشنید رستم دژم گشت سختبلرزید برسان برگ درخت
بیامد بنزدیک پولادوندورا دید برسان کوه بلند
سپه را همه بیشتر خسته دیدوزان روی پرخاش پیوسته دید
بدل گفت کین روز ما تیره گشتسرنامداران ما خیره گشت
همانا که برگشت پرگار ماغنوده شد آن بخت بیدار ما
بیفشارد ران رخش را تیز کردبرآشفت و آهنگ آویز کرد
بدو گفت کای دیو ناسازگارببینی کنون گردش روزگار
چو آواز رستم بگردان رسیدتهمتن یلان را پیاده بدید
دژم گشته زو چار گرد دلیرچو گوران و دشمن بکردار شیر
چنین گفت با کردگار جهانکه ای برتر از آشکار و نهان
مرا چشم اگر تیره گشتی بجنگبهستی ز دیدار این روز تنگ
کزین سان برآمد ز ایران غریوز پیران و هومان وز نره دیو
پیاده شده گیو و رهام و طوسچو بیژن که بر شیر کردی فسوس
تبه گشته اسپ بزرگان بتیربدین سان برآویخته خیره خیر
بدو گفت پولادوند ای دلیرجهاندیده و نامبردار و شیر
که بگریزد از پیش تو ژنده پیلببینی کنون موج دریای نیل
نگه کن کنون آتش جنگ منکمند و دل و زور و آهنگ من
کزین پس نیابی ز شاهت نشاننه از نامداران و گردنکشان
نبینی زمین زین سپس جز بخوابسپارم سپاهت بافراسیاب
چنین گفت رستم بپولادوندکه تا چند ازین بیم و نیرنگ و بند
ز جنگ آوران تیز گویا مبادچو باشد دهد بی‌گمان سر بباد
چو بشنید پولادوند این سخنبیاد آمدش گفته‌های کهن
که هر کو ببیداد جوید نبردجگر خسته باز آید و روی زرد
گر از دشمنت بد رسد گر ز دوستبد و نیک را داد دادن نکوست
همان رستمست این که مازندرانشب تیره بستد بگرز گران
بدو گفت کای مرد رزم آزمایچه باشیم برخیره چندین بپای
بگشتند وز دشت برخاست گرددو پیل ژیان و دو شیر نبرد
برانگیخت آن باره پولادوندبینداخت پس تاب داده کمند
بدزدید یال آن نبرده سوارچو زین گونه پیوسته شد کارزار
بزد تیغ و بند کمندش بریدبجای آمد آن بند بد را کلید
بپیچید زان پس سوی دست راستبدانست کان روز روز بلاست
عمودی بزد بر سرش پیلتنکه بشنید آواز او انجمن
چنان تیره شد چشم پولادوندکه دستش عنان را نبد کار بند
تهمتن بران بد که مغز سرشببیند پر از رنگ تیره برش
چو پولادوند از بر زین بماندتهمتن جهان آفرین را بخواند
که ای برتر از گردش روزگارجهاندار و بینا و پروردگار
گرین گردش جنگ من داد نیستروانم بدان گیتی آباد نیست
روا دارم از دست پولادوندروان مرا برگشاید ز بند
ور افراسیابست بیدادگرتو مستان ز من دست و زور و هنر
که گر من شوم کشته بر دست اویبایران نماند یکی جنگجوی
نه مرد کشاورز و نه پیشه‌ورنه خاک و نه کشور نه بوم و نه بر
بکشتی گرفتن نهادند رویدو گرد سرافراز و دو جنگجوی
بپیمان که از هر دو روی سپاهبیاری نیاید کسی کینه‌خواه
میان سپه نیم فرسنگ بودستاره نظاره بران جنگ بود
چو پولادوند و تهمتن بهمبرآویختند آن دو شیر دژم
همی دست سودند یک با دگرگرفته دو جنگی دوال کمر
چو شیده بر و یال رستم بدیدیکی باد سرد از جگر برکشید
پدر را چنین گفت کین زورمندکه خوانی ورا رستم دیوبند
بدین برز بالا و این دست بردبخاک اندر آرد سر دیو گرد
نبینی ز گردان ما جز گریزمکن خیره با چرخ گردان ستیز
چنین گفت با شیده افراسیابکه شد مغز من زین سخن پرشتاب
برو تا ببینی که پولادوندبکشتی همی چون کند دست بند
چنین گفت شیده که پیمان شاهنه این بود با او بپیش سپاه
چو پیمان شکن باشی و تیره مغزنیاید ز دست تو پیگار نغز
تو این آب روشن مگردان سیاهکه عیب آورد بر تو بر عیب‌خواه
بدشنام بگشاد خسرو زبانبرآشفت و شد با پسر بدگمان
بدو گفت اگر دیو پولادوندازین مرد بدخواه یابد گزند
نماند بدین رزمگه زنده کسترا از هنرها زیانست و بس
عنان برگرایید و آمد چو شیربه آوردگاه دو مرد دلیر
نگه کرد پیکار دو پیل مستدرآورده بر یکدگر هر دو دست
بپولاد گفت ای سرافراز شیربکشتی گر آری مر او را بزیر
بخنجر جگرگاه او را بکافهنر باید از کار کردن نه لاف
نگه کرد گیو اندر افراسیاببدان خیره گفتار و چندان شتاب
برانگیخت اسپ و برآمد دمانچو بشکست پیمان همی بدگمان
برستم چنین گفت کای جنگجویچه فرمان دهی کهتران را بگوی
نگه کن به پیمان افراسیابچو جای بلا دید و جای شتاب
بیآمد همی دل بیافروزدشبکشتی درون خنجر آموزدش
بدو گفت رستم که جنگی منمبکشتی گرفتن درنگی منم
شما را چرا بیم آید همیچرا دل به دو نیم آید همی
اگر نیستتان جنگ را زور و دستدل من بخیره نباید شکست
گر ایدونک این جادوی بی‌خردز پیمان یزدان همی بگذرد
شما را ز پیمان شکستن چه باکگر او ریخت بر تارک خویش خاک
من آکنون سر دیو پولادوندبخاک اندر آرم ز چرخ بلند
وزان پس بیازید چون شیر چنگگرفت آن بر و یال جنگی نهنگ
بگردن برآورد و زد بر زمینهمی خواند بر کردگار افرین
خروشی بر آمد ز ایران سپاهتبیره زنان برگرفتند راه
بابر اندر آمد دم کرنایخروشیدن نای و سنج و درای
که پولادوندست بیجان شدهبران خاک چون مار پیچان شده
گمان برد رستم که پولادوندندارد بتن در درست ایچ بند
برخش دلیر اندر آورد پایبماند آن تن اژدها را بجای
چو پیش صف آمد یل شیرگیرنگه کرد پولاد برسان تیر
گریزان بشد پیش افراسیابدلش پر ز خون و رخش پر ز آب
بخفت از بر خاک تیره دراززمانی بشد هوش زان رزمساز
تهمتن چو پولاد را زنده دیدهمه دشت لشکر پراگنده دید
دلش تنگ‌تر گشت و لشکر براندجهاندیده گودرز را پیش خواند
بفرمود تا تیرباران کنندهوا را چو ابر بهاران کنند
ز یک دست بیژن ز یک دست گیوجهانجوی رهام و گرگین نیو
تو گفتی که آتش برافروختندجهان را بخنجر همی سوختند
بلشکر چنین گفت پولادوندکه بی‌تخت و بی‌گنج و نام بلند
چرا سر همی داد باید ببادچرا کرد باید همی رزم یاد
سپه را بپیش اندر افگند و رفتز رستم همی بند جانش بکفت
چنین گفت پیران بافراسیابکه شد روی گیتی چو دریای آب
نگفتم که با رستم شوم دستنشاید درین کشور ایمن نشست
ز خون جوانی که بد ناگریزبخستی دل ما بپیکار تیز
چه باشی که با تو کس اندر نماندبشد دیو پولاد و لشکر براند
همانا ز ایرانیان صد هزارفزونست برگستوان‌ور سوار
بپیش اندرون رستم شیر گیرزمین پر ز خون و هوا پر ز تیر
ز دریا و دشت و ز هامون و کوهسپاه اندر آمد همه همگروه
چو مردم نماند آزمودیم دیوچنین جنگ و پیکار و چندین غریو
سپه را چنین صف کشیده بمانتو با ویژگان سوی دریا بران