بخش ۱۴
وزان جایگه لشکر اندر کشیدبیک منزلی بر یکی شهر دید
کجا نام آن شهر بیداد بوددژی بود وز مردم آباد بود
همه خوردنیشان ز مردم بدیپری چهرهای هر زمان گم بدی
بخوان چنان شهریار پلیدنبودی جز از کودک نارسید
پرستندگانی که نیکو بدیبه دیدار و بالا بیآهو بدی
از آن ساختندی بخوان بر خورشبدین گونه بد شاه را پرورش
تهمتن بفرمود تا سه هزارزرهدار برگستوانور سوار
بدان دژ فرستاد با گستهمدو گرد خردمند با اوبهم
مرین مرد را نام کافور بودکه او را بران شهر منشور بود
بپوشید کافور خفتان جنگهمه شهر با او بسان پلنگ
کمندافگن و زورمندان بدندبرزم اندرون پیل دندان بدند
چو گستهم گیتی بران گونه دیدجهان در کف دیو وارونه دید
بفرمود تا تیر باران کنندبریشان کمین سواران کنند
چنین گفت کافور با سرکشانکه سندان نگیرد ز پیکان نشان
همه تیغ و گرز و کمند آوریدسر سرکشان را ببند آورید
زمانی بران سان برآویختندکه آتش ز دریا برانگیختند
فراوان ز ایرانیان کشته شدبسر بر سپهر بلا گشته شد
ببیژن چنین گفت گستهم زودکه لختی عنانت بباید بسود
برستم بگویی که چندین مایستبجنبان عنان با سواری دویست
بشد بیژن گیو برسان بادسخن بر تهمتن همه کرد یاد
گران کرد رستم زمانی رکیبندانست لشکر فراز از نشیب
بدانسان بیامد بدان رزمگاهکه باد اندر آید ز کوه سیاه
فراوان ز ایرانیان کشته دیدبسی سرکش از جنگ برگشته دید
بکافور گفت ای سگ بدگهرکنون رزم و رنج تو آمد بسر
یکی حمله آورد کافور سختبران بارور خسروانی درخت
بینداخت تیغی بکردار تیرکه آید مگر بر یل شیرگیر
بپیش اندر آورد رستم سپرفرو ماند کافور پرخاشخر
کمندی بینداخت بر سوی طوسبسی کرد رستم برو بر فسوس
عمودی بزد بر سرش پور زالکه بر هم شکستش سر و ترگ و یال
چنین تا در دژ یکی حمله بردبزرگان نبودند پیدا ز خرد
در دژ ببستند وز باره تیزبرآمد خروشیدن رستخیز
بگفتند کای مرد بازور و هوشبرین گونه با ما بکینه مکوش
پدر نام تو چون بزادی چه کردکمندافگنی گر سپهر نبرد
دریغست رنج اندرین شارستانکه داننده خواند ورا کارستان
چو تور فریدون ز ایران براندز هر گونه دانندگان را بخواند
یکی باره افگند زین گونه پیز سنگ و ز خشت و ز چوب و ز نی
برآورد ازینسان بافسون و رنجبپالود رنج و تهی کرد گنج
بسی رنج بردند مردان مردکزین بارهٔ دژ برآرند گرد
نبدکس بدین شارستان پادشابدین رنج بردن نیارد بها
سلیحست و ایدر بسی خوردنیبزیر اندرون راه آوردنی
اگر سالیان رنج و رزم آورینباشد بدستت جز از داوری
نیاید برین باره بر منجنیقاز افسون سلم و دم جاثلیق
چو بشنید رستم پر اندیشه شددلش از غم و درد چون بیشه شد
یکی رزم کرد آن نه بر آرزویسپاه اندر آورد بر چار سوی
بیک روی گودرز و یک روی طوسپس پشت او پیل با بوق و کوس
بیک روی بر لشکر زابلیزرهدار با خنجر کابلی
چو آن دید رستم کمان برگرفتهمه دژ بدو ماند اندر شگفت
هر آنکس که از باره سر بر زدیزمانه سرش را بهم در زدی
ابا مغز پیکان همی راز گفتببدسازگاری همی گشت جفت
بن باره زان پس بکندن گرفتز دیوار مردم فگندن گرفت
ستونها نهادند زیر اندرشبیالود نفط سیاه از برش
چو نیمی ز دیوار دژکنده شدبچوب اندر آتش پراگنده شد
فرود آمد آن بارهٔ تور گردز هر سو سپاه اندر آمد بگرد
بفرمود رستم که جنگ آوریدکمانها و تیر خدنگ آورید
گوان از پی گنج و فرزند خویشهمان از پی بوم و پیوند خویش
همه سر بدادند یکسر ببادگرامیتر آنکو ز مادر نزاد
دلیران پیاده شدند آن زمانسپرهای چینی و تیر و کمان
برفتند با نیزهداران بهمبپیش اندرون بیژن و گستهم
دم آتش تیز و باران تیرهزیمت بود زان سپس ناگزیر
چو از بارهٔ دژ بیرون شدندگریزان گریزان بهامون شدند
در دژ ببست آن زمان جنگجویبتاراج و کشتن نهادند روی
چه مایه بکشتند و چندی اسیرببردند زان شهر برنا و پیر
بسی سیم و زر و گرانمایه چیزستور و غلام و پرستار نیز
تهمتن بیامد سر و تن بشستبپیش جهانداور آمد نخست
ز پیروز گشتن نیایش گرفتجهان آفرین را ستایش گرفت
بایرانیان گفت با کردگاربیامد نهانی هم از آشکار
بپیروزی اندر نیایش کنیدجهان آفرین را ستایش کنید
بزرگان بپیش جهانآفریننیایش گرفتند سر بر زمین
چو از پاک یزدان بپرداختندبران نامدار آفرین ساختند
که هر کس که چون تو نباشد بجنگنشستن به آید بنام و بننگ
تن پیل داری و چنگال شیرزمانی نباشی ز پیگار سیر
تهمتن چنین گفت کین زور و فریکی خلعتی باشد از دادگر
شما سربسر بهره دارید زیننه جای گلهست از جهان آفرین
بفرمود تا گیو با ده هزارسپردار و بر گستوان ور سوار
شود تازیان تا بمرز ختننماند که ترکان شوند انجمن
چو بنمود شب جعد زلف سیاهاز اندیشه خمیده شد پشت ماه
بشد گیو با آن سواران جنگسه روز اندر آن تاختن شد درنگ
بدانگه که خورشید بنمود تاجبرآمد نشست از بر تخت عاج
ز توران بیامد سرافراز گیوگرفته بسی نامداران نیو
بسی خوب چهره بتان طرازگرانمایه اسپان و هرگونه ساز
فرستاد یک نیمه نزدیک شاهببخشید دیگر همه بر سپاه
وزان پس چو گودرز و چون طوس و گیوچو گستهم و شیدوش و فرهاد نیو
ابا بیژن گیو برخاستندیکی آفرین نو آراستند
چنین گفت گودرز کای سرفرازجهان را بمهر تو آمد نیاز
نشاید که بیآفرین تو لبگشاییم زین پس بروز و بشب
کسی کو بپیمود روی زمینجهان دید و آرام و پرخاش و کین
بیک جای زین بیش لشکر ندیدنه از موبد سالخورده شنید
ز شاهان و پیلان وز تخت عاجز مردان و اسپان و از گنج و تاج
ستاره بدان دشت نظاره بودکه این لشکر از جنگ بیچاره بود
بگشتیم گرد دژ ایدر بسیندیدیم جز کینه درمان کسی
که خوشان بدیم از دم اژدهاکمان تو آورد ما را رها
توی پشت ایران و تاج سرانسزاوار و ما پیش تو کهتران
مکافات این کار یزدان کندکه چهر تو همواره خندان کند
بپاداش تو نیستمان دسترسزبانها پر از آفرینست و بس
بزرگیت هر روز بافزون ترستهنرمند رخش تو صد لشکرست
تهمتن بریشان گرفت آفرینکه آباد بادا بگردان زمین
مرا پشت ز آزادگانست راستدل روشنم بر زبانم گواست
ازان پس چنین گفت کایدر سه روزبباشیم شادان و گیتی فروز
چهارم سوی جنگ افراسیاببرانیم و آتش برآریم ز آب
همه نامداران بگفتار اویببزم و بخوردن نهادند روی
پس آگاهی آمد بافراسیابکه بوم و بر از دشمنان شد خراب
دلش زان سخن پر ز تیمار شدهمه پرنیان بر تنش خار شد
بدل گفت پیگار او کار کیستسپاهست بسیار و سالار کیست
گر آنست رستم که من دیدهامبسی از نبردش بپیچیدهام
بپیچید وزان پس به آواز گفتکه با او که داریم در جنگ جفت
یکی کودکی بود برسان نیکه من لشکر آورده بودم بری
بیامد تن من ز زین برگرفتفرو ماند زان لشکر اندر شگفت
چنین گفت لشکر بافراسیابکه چندین سر از جنگ رستم متاب
تو آنی که از خاک آوردگاههمی جوش خون اندر آری بماه
سلیحست بسیار و مردان جنگدل از کار رستم چه داری بتنگ
ز جنگ سواری تو غمگین مشونگه کن بدین نامداران نو
چنان دان که او یکسر از آهنستاگر چه دلیرست هم یک تنست
سخنهای کوتاه زو شد درازتو با لشکری چارهٔ او را بساز
سرش را ز زین اندرآور بخاکازان پس خود از شاه ایران چه باک
نه کیخسرو آباد ماند نه گنجنداریم این زرم کردن برنج
نگه کن بدین لشکر نامدارجوانان و شایستهٔ کارزار
ز بهر بر و بوم و پیوند خویشزن و کودک خرد و فرزند خویش
همه سر به سر تن به کشتن دهیمبه آید که گیتی به دشمن دهیم
چو بشنید افراسیاب این سخنفراموش کرد آن نبرد کهن
بفرمود تا لشکر آراستندبکین نو از جای برخاستند
ز بوم نیاکان وز شهر خویشیکی تازه اندیشه بنهاد پیش
چنین داد پاسخ که من ساز جنگبپیش آورم چون شود کار تنگ
نمانم که کیخسرو از تخت خویششود شاد و پدرام از بخت خویش
سر زابلی را بروز نبردبچنگ دراز اندر آرم بگرد
برو سرکشان آفرین خواندندسرافراز را سوی کین خواندند
که جاوید و شادان و پیروز باشبکام دلت گیتی افروز باش
سپهبد بسی جنگها دیده بودز هر کار بهری پسندیده بود
یکی شیر دل بود فرغار نامقفس دیده و جسته چندی ز دام
ز بیگانگان جای پردخته کردبفرغار گفت ای گرانمایه مرد
هم اکنون برو سوی ایران سپاهنگه کن بدین رستم رزمخواه
سواران نگه کن که چنداند و چونکه دارد برین بوم و بر رهنمون
وزان نامداران پرخاشجویببینی که چنداند و بر چند روی
ز گردان پهلومنش چند مردکه آورد سازند روز نبرد
چو فرغار برگشت و آمد براهبکارآگهی شد بایران سپاه
غمی شد دل مرد پرخاشجویببیگانگان ایچ ننمود روی
فرستاد و فرزند را پیش خواندبسی راز بایسته با او براند
بشیده چنین گفت کای پر خردسپاه تو تیمار تو کی خورد
چنین دان که این لشکر بیشمارکه آمد برین مرز چندین هزار
سپهدارشان رستم شیر دلکه از خاک سازد بشمشیر گل
گو پیلتن رستم زابلیستببین تا مر او را همآورد کیست
چو کاموس و منشور و خاقان چینگهار و چو گرگوی با آفرین
دگر کندر و شنگل آن شاه هندسپاهی ز کشمیر تا پیش سند
بنیروی این رستم شیر گیربکشتند و بردند چندی اسیر
چهل روز بالشکر آویز بودگهی رزم و گه بزم و پرهیز بود
سرانجام رستم بخم کمندز پیل اندر آورد و بنهاد بند
سواران و گردان هر کشوریز هر سو که بود از بزرگان سری
بدین کشور آمد کنون زین نشانهمان تاجداران گردنکشان
من ایدر نمانم بسی گنج و تختکه گردان شدست اندرین کار سخت
کنون هرچ گنجست و تاج و کمرهمان طوق زرین و زرین سپر
فرستم همه سوی الماس رودنه هنگام جامست و بزم و سرود
هراسانم از رستم تیز چنگتنآسان که باشد بکام نهنگ
بمردم نماند بروز نبردنپیچد ز بیم و ننالد ز درد
ز نیزه نترسد نه از تیغ تیزبرآرد ز دشمن همی رستخیز
تو گفتی که از روی وز آهنستنه مردم نژادست کهرمنست
سلیحست چندان برو روز کینکه سیر آمد از بار پشت زمین
زره دارد و جوشن و خود و گبربغرد بکردار غرنده ابر
نه برتابد آهنگ او ژنده پیلنه کشتی سلیحش بدریای نیل
یکی کوه زیرش بکردار بادتو گویی که از باد دارد نژاد
تگ آهوان دارد و هول شیربناورد با شیر گردد دلیر
سخن گوید ار زو کنی خواستاربدریا چو کشتی بود روز کار
مرا با دلاور بسی بود جنگیکی جوشنستش ز چرم پلنگ
سلیحم نیامد برو کارگربسی آزمودم بگرز و تبر
کنون آزمون را یکی کارزاربسازیم تا چون بود روزگار
گر ایدونک یزدان بود یارمندبگردد ببایست چرخ بلند
نه آن شهر ماند نه آن شهریارسرآید مگر بر من این کارزار
اگر دست رستم بود روز جنگنسازم من ایدر فراوان درنگ
شوم تا بدان روی دریای چینبدو مانم این مرز توران زمین
بدو شیده گفت ای خردمند شاهانوشه بدی تا بود تاج و گاه
ترا فر و برزست و مردانگینژاد و دل و بخت و فرزانگی
نباید ترا پند آموزگارنگه کن بدین گردش روزگار
چو پیران و هومان و فرشیدوردچو کلباد و نستیهن شیر مرد
شکسته سلیح و گسسته دلندز بیم و ز غم هر زمان بگسلند
تو بر باد این جنگ کشتی مرانچو دانی که آمد سپاهی گران
ز شاهان گیتی گزیده تویجهانجوی و هم کار دیده توی
بجان و سر شاه توران سپاهبخورشید و ماه و بتخت و کلاه
که از کار کاموس و خاقان چیندلم گشت پر خون و سر پر ز کین
شب تیره بگشاد چشم دژمز غم پشت ماه اندر آمد بخم
جهان گشت برسان مشک سیاهچو فرغار برگشت ز ایران سپاه
بیامد بنزدیک افراسیابشب تیره هنگام آرام و خواب
چنین گفت کز بارگاه بلندبرفتم سوی رستم دیوبند
سراپردهٔ سبز دیدم بزرگسپاهی بکردار درنده گرگ
یکی اژدهافش درفشی بپاینه آرام دارد تو گفتی نه جای
فروهشته بر کوههٔ زین لگامبفتراک بر حلقهٔ خم خام
بخیمه درون ژنده پیلی ژیانمیان تنگ بسته به ببر بیان
یکی بور ابرش به پیشش بپایتو گفتی همی اندر آید ز جای
سپهدار چون طوس و گودرز و گیوفریبرز و شیدوش و گرگین نیو
طلایه گرازست با گستهمکه با بیژن گیو باشد بهم
غمی شد ز گفتار فرغار شاهکس آمد بر پهلوان سپاه
بیامد سپهدار پیران چو گردبزرگان و مردان روز نبرد
ز گفتار فرغار چندی بگفتکه تا کیست با او به پیکار جفت
بدو گفت پیران که ما را ز جنگچه چارست جز جستن نام و ننگ
چو پاسخ چنین یافت افراسیابگرفت اندران کینه جستن شتاب
بپیران بفرمود تا با سپاهبیاید بر رستم کینهخواه
ز پیش سپهبد به بیرون کشیدهمی رزم را سوی هامون کشید
خروش آمد از دشت و آوای کوسجهان شد ز گرد سپاه آبنوس
سپه بود چندانک گفتی جهانهمی گردد از گرد اسپان نهان
تبیره زنان نعره برداشتندهمی پیل بر پیل بگذاشتند
از ایوان بدشت آمد افراسیابهمی کرد بر جنگ جستن شتاب
بپیران بگفت آنچ بایست گفتکه راز بزرگان بباید نهفت
یکی نامه نزدیک پولادوندبیارای وز رای بگشای بند
بگویش که ما را چه آمد بسرازین نامور گرد پرخاشخر
اگر یارمندست چرخ بلندبیاید بدین دشت پولادوند
بسی لشکر از مرز سقلاب و چیننگونسار و حیران شدند اندرین
سپاهست برسان کوه روانسپهدارشان رستم پهلوان
سپهکش چو رستم سپهدار طوسبابر اندر اورده آوای کوس
چو رستم بدست تو گردد تباهنیابد سپهر اندرین مرز راه
همه مرز را رنج زویست و بستو باش اندرین کار فریادرس
گر او را بدست تو آید زمانشود رام روی زمین بیگمان
من از پادشاهی آباد خویشنه برگیرم از رنج یک رنج بیش
دگر نیمه دیهیم و گنج آن تستکه امروز پیگار و رنج آن تست
نهادند بر نامه بر مهر شاهچو برزد سر از برج خرچنگ ماه
کمر بست شیده ز پیش پدرفرستاده او بود و تیمار بر
بکردار آتش ز بیم گزندبیامد بنزدیک پولادوند
برو آفرین کرد و نامه بدادهمه کار رستم برو کرد یاد
که رستم بیامد ز ایران بجنگابا او سپاهی بسان پلنگ
ببند اندر آورد کاموس راچو خاقان و منشور و فرطوس را
اسیران بسیار و پیلان رمهفرستاد یکسر بایران همه
کنارنگ و جنگآوران را بخواندز هر گونهای داستانها براند
بدیشان بگفت انچ در نامه بودجهانگیر برنا و خودکامه بود
بفرمود تا کوس بیرون برندسراپردهٔ او به هامون برند
سپاه انجمن شد بکردار دیوبرآمد ز گردان لشکر غریو
درفش از پس و پیش پولادوندسپردار با ترکش و با کمند
فرود آمد از کوه و بگذاشت آببیامد بنزدیک افراسیاب
پذیره شدندش یکایک سپاهتبیره برآمد ز درگاه شاه
ببر در گرفتش جهاندیده مردز کار گذشته بسی یاد کرد
بگفت آنک تیمار ترکان ز کیستسرانجام درمان این کار چیست
خرامان بایوان خسرو شدندبرای و باندیشهٔ نو شدند
سخن راند هر گونه افراسیابز کار درنگ و ز بهر شتاب
ز خون سیاوش که بر دست اویچه آمد ز پرخاش وز گفت و گوی
ز خاقان و منشور و کاموس گردگذشته سخنها همه برشمرد
بگفت آنک این رنجم از یک تنستکه او را پلنگینه پیراهنست
نیامد سلیحم بدو کارگربران ببر و آن خود و چینی سپر
بیابان سپردی و راه درازکنون چارهٔ کار او را بساز
پر اندیشه شد جان پولادوندکه آن بند را چون شود کاربند
چنین داد پاسخ بافراسیابکه در جنگ چندین نباید شتاب
گر آنست رستم که مازندرانتبه کرد و بستد بگرز گران
بدرید پهلوی دیو سپیدجگرگاه پولاد غندی و بید
مرا نیست پایاب با جنگ اوینیارم ببد کردن آهنگ اوی
تن و جان من پیش رای تو بادهمیشه خرد رهنمای تو باد
من او را بر اندیشه دارم بجنگبگردش بگردم بسان پلنگ
تو لشکر برآغال بر لشکرشبانبوه تا خیره گردد سرش
مگر چاره سازم و گر نی بدستبر و یال او را نشاید شکست
ازو شاد شد جان افراسیابمی روشن آورد و چنگ و رباب
بدانگه که شد مست پولادوندچنین گفت با او ببانگ بلند
که من بر فریدون و ضحاک و جمخور و خواب و آرام کردم دژم
برهمن بترسد ز آواز منوزین لشکر گردنافراز من
من این زابلی را بشمشیر تیزبرآوردگه بر کنم ریز ریز