شمارهٔ ۹۹
دل را بگیر از دست من خواهی چو کردن بسملمریزی چو خونم از جفا باری به دست آور دلم
بیرون نخواهد شد ز دل مهر توام ای ماهرومهر تو شد آمیخته ای ماه با آب و گلم
سر مینهم بر پای تو میرم بر آن بالای توآیی اگر روزی ز مهر ای ماه اندر منزلم
مجنون صفت خود کو به کو سرگشته میگردم که منبر طلعت لیلیوشی از جان و از دل مایلم
خاقان نشست آن دلربا بیمدعی در بر مرابگشود آخر عقدهها از کار های مشکلم