شمارهٔ ۹۷
ز چشمت غمزهای من دام کردمدل خودکام خود را رام کردم
ندارم غیر جان جانا چه خواهیدلی دارم که وقف عام کردم
من اول گفتمت باور نکردیتو را و خویش را بدنام کردم
مگو جانا که درد دل نگفتیمن از باد صبا پیغام کردم
شکستم توبه صد ساله را بازز خون دیده می در جام کردم
بقا بادا تو را تا صبح محشرکه صبح زندگانی شام کردم
نشستم بر درت کوری اغیارسنان در دیده ایام کردم
فریب او ز خال دانه دادمز زلفش پای دل را دام کردم
دل شوریده را خاقان تخلصبه چین زلف تو من نام کردم