گنج

شمارهٔ ۷۹

۹ بیت
دوش جان شکوه به من از دل شیدا می‌کردآن چه در پرده نهان بود هویدا می‌کرد
جا زمانی که غمت در دل شیدا می‌کردکاشکی تیر تو در سینه ما جا می‌کرد
نرگس مست تو از یک نگهی در عالمفتنه‌ها از قد موزون تو برپا می‌کرد
دل شوریده من نعره‌زنان می‌آیدخویش را در دو جهان بهر تو رسوا می‌کرد
چشم فتان تو با جان من زار کندآن چه یوسف به دل زار زلیخا می‌کرد
معجز پیر مغان بود که در میکده‌هاساقی از ساغر صهبا ید بیضا می‌کرد
بود آزاد به گلزار به صد افغان بازمزع دل حلقه دام تو تمنا می‌کرد
شانه زلف تو گر شحنه طراران بودیک جهان دل به خم زلف تو پیدا می‌کرد
تا ملامت نکند در غم او خاقان راکاش ناصح رخش از دور تماشا می‌کرد