شمارهٔ ۷۸
مرا پروای خشک و تر نباشدبه آهی سوزم از اخگر نباشد
حلالت باد خونم گر بریزیمرا داد از تو در محشر نباشد
تو را شایسته بستن به فتراکسر اسکندر و قیصر نباشد
تو آن ماهی که میگویند عالمکه همتای تو در خاور نباشد
نباشد لایق پای تو سودنسری کاو لایق افسر نباشد
دهم جان را بهای وصل جاناناگر در کیسه سیم و زر نباشد
ندیده مثل تو کس آدمیزادپری همتای تو باور نباشد
ز بیداد ز غن باید بنالدعقابی را که بال و پر نباشد
گرفتی از کفش خاقان تو خنجربه مژگان میکشد خنجر نباشد