شمارهٔ ۷۴
مرا به قهر نکشت و ز لطف میراندبه رغم دشمنم امروز دوست میخواند
چه لذت است خضر را ز چشمه حیوانکسی که کشته تیغ تو گشت میداند
نه آدمی نه ملک هیچ کس شبیه تو نیستکه در مثال بگویم به یار میماند
سپهر مرتبهای تو که چرخ را شب و روزبه کام خویش چو توسن به راه میراند
تفاوتی نکند گر برند خاقان رابه دیر یا به حرم هر دو یار میخواند