گنج

شمارهٔ ۷۵

۱۱ بیت
بر جان گنه‌کارم گر دوست ببخشایددور از تو ندادم جان این جان به چه کار آید
باور نکنم تا حشر کاین زال دو صد شوهرمانند تو فرزندی در دهر دگر زاید
جمعند پریشانان چون حلقه به درگاهشتا او در دولت را بر روی که بگشاید
آن سر که به پای توست جا دارد اگر نازدبر خویش چنان بالد چندان که به مه ساید
دانی ز چه رو هر روز بر خاک رهت افتمخاک قدمت نوری بر دیده بیفزاید
بی‌دوست چه سان گردم در صحن گلستان منآن سرو چمانم کو تا باغ بیاراید
جز قد تو سروی هست در باغ بگویم مندر سایه تو خلقی از لطف بیاساید
بر درگه او حیران با جان و دل و ایمانتا یار برو آید تا حکم چه فرماید
در دهر حرامش باد تا حشر اگر خواهدجز خون دلم جانان او باده بپیماید
چون تیغ کشد جانان گوید به فغان خاقانیا رب که به خون من او دست بیالاید
بر رغم رقیبانم خواهم که دهم جان راترسم که ببخشاید ای کاش ببخشاید