شمارهٔ ۷۳
غم جانان بلای جان من شدبلای جان من جانان من شد
چو جان در سینهاش پروردم اولولی آخر بلای جان من شد
مسلمانان حذر زآن نامسلمانکه عشقش آتش ایمان من شد
چنان حیران رویش ماند چشممکه چشم آسمان حیران من شد
بگو ای باد آن سرو چمان راچمن بیروی تو زندان من شد
ز هجرت خون دل چون رود جیحونروان از دیده بر دامان من شد
ز بس کردم فغان و ناله خاقانفلک در ناله از افغان من شد