شمارهٔ ۷۲
از رخ همچو مهت دیده منور گردیداشک چشم من از آن روی چو گوهر گردید
شاه خوبان جهانی تو و خاک قدمتخسروان را به جهان زینت افسر گردید
میکشم خون دل از دیده ز هجران و مراخون دل بیتو می و دیده چو ساغر گردید
خسرو حسن تو تا رایت خوبی افراختجبهههسای در تو خسرو خاور گردید
میخرامد به چمن یار صنوبرقد منسبزه امروز لگدکوب صنوبر گردید
سرخ رو کرد رخم دیده ز خوناب جگرتا ز می روی تو چون لاله احمر گردید
نیست غم از خط مشکین رخ اورخش از مشک تر امروز نکوتر گردید