گنج

شمارهٔ ۴۵

۹ بیت
ز من رمیده و از یار نیز در کار استعجب دلی که از او جان و جسم بیزار است
نه همدمی نه رفیقی نه مونسی نه کسیشب فراق توام یار چشم خونبار است
حرام بی‌تو مرا سیر گلستان باشدجهان به پیش جهان‌بین من همه خار است
دلت مباد ز جور سپهر آزردهبپرس حال دلی را که سخت بیمار است
من آن نیم که ز دل قید مهر بردارمبدام زلف تو گر عالمی گرفتار است
ز کفر زلف تو تنها نه من شدم کافرچه سبحه‌ها که ز عشقت بدل به زنار است
دلم ز لعل لبت بوسه‌ای تمنا کردز چشم مست تو ترسد که سخت عیار است
من آن دلی که به صد یوسفش نمی‌دادمعزیز من ز جفای تو روز و شب خوار است
بپرس یک نفسی حال زار خاقان رابه خواب چشم تو و چشم من گهربار است