شمارهٔ ۴۶
چشمم به انتظار تو تا شام بر در استآن شب که بیتو صبح شود روز محشر است
خواهم سری به پای سمند تو سود از آنکنعل سمند تیزتگت زیب افسر است
خرم صباح عید که بر تو نظر کنمنوروز من به روی تو نوروز دیگر است
گفتم که خاری از مژهاش بر دلم خلیدهر کس که دید گفت که این زخم خنجر است
زیور مبند زینت ما بندگی توستآن را که داغ توست چه حاجت به زیور است
از یک خدنگ غمزه فکندم به خاک و خونوز بستنم گذشت که این صید لاغر است
میخواستم ز قید غمت وارهم چه سودخاقان به فکر دیگر و دل فکر دیگر است