شمارهٔ ۴۲
به من مانی که من گویم که ماهستتو را نسبت به خورشید از کجاهست
دلی دارم که مهر عالمی رااگر در وی بگنجانند جاهست
سر از حکمش نتابم تا قیامتکشد گر بندهوارم پادشاهست
محبت کاو ندارد جور داردوفا گیرم ندارد بیوفاهست
جفا تا کی به من ای بیوفایارمکن جور ای خداوندم خداهست
بیا از خانه بیرون و نگه کنبه درگاهت هزاران دادخواهست
وفا و مهر خاقان را بگویدبه این ناَآشنا کش آشناهست