گنج

شمارهٔ ۴۱

۷ بیت
ز شوق روی تو خاقان سخنوری آموختضیا ز ماه رخت مهر خاوری آموخت
دلی ز دست تو دیگر برون نخواهد رفتکه چشم مست تو از غمزه دلبری آموخت
هزار خانه خراب است از جفای تو دادکدام خانه‌خرابت ستمگری آموخت
جهان گرفت به طرز نگه سلیمانیکه رسم دلبری از غمزه‌اش پری آموخت
به دیر و میکده امروز طرفه غوغایی‌ستمگر که دلبر من کیش کافری آموخت
به پیش روی تو آیینه سکندر چیستز پاسبان تو دارا سکندری آموخت
خطت دمید و به خاقان تو مهربان گشتیعجب که مهر رخت ذره‌پروی آموخت