شمارهٔ ۴۰
ز سیل اشک من عالم خراب استفلک در بحر اشکم چون حباب است
روان از دیدهام خوناب دل بینجگر از آتش عشقت کباب است
دلم در پنجه عشق تو ماندبه گنجشکی که در چنگ عقاب است
تنش در زیر پیراهن نهان شدو یا در پرنیانی آفتاب است
دل خاقان چو کشتی بحر عشقتز توفان بلا در انقلاب است