شمارهٔ ۳۹
نرگس مست نگر واله و حیران شده استکز شقایق چمن امروز زرافشان شده است
زاهد مست ز میخانه برون میآیدبتپرستیست همانا که مسلمان شده است
رحم کن بر دل بیمار من زار که اودردمندیست که محتاج به درمان شده است
بلبل از عشق گل امروز به گلشن گویاهمچو من شیفته و بیسر و سامان شده است
از غم هجر تو مردیم و بهار است بیابیتوام گل به چمن خار مغیلان شده است
از جفا و ستم زهرهوشی ماهجبینآه و افغان من امروز به کیوان شده است
آفت از دیدن روی تو ز بس دید مرابه نگه مردمک دیده نگهبان شده است
مژده قتل مرا داد به من یار و نکشتچه سبب داشت خدایا که پشیمان شده است
نوبت سلطنت از جمله خوبان بگرفتکشور حسن مسخر به سلیمان شده است
گنهش را تو به من بخش به شکرانه وصلهجر امروز به من دست به دامان شده است
جای جانان شده در جان و دل من خاقاندشمن جان مرا جا به دل و جان شده است