شمارهٔ ۳۸
این نه حسنیست که گویند که حد بشر استشرح حسنت نتوان کرد غزل مختصر است
از زلیخا بستان جان و بده یوسف گیراین همه گریه یعقوب برای پسر است
سخن تلخ تو هم لذت دیگر داردشهد میریزد از آن لعل که پیشت شکر است
آن که شد از ستمش کشور دلها ویرانپادشاهیست که از مملکتش بیخبر است
به مثل گر به جهان دیده صاحبنظریبا وجود تو به غلمان نگرد بیبصر است
بعد مرگ ار گذری بر سر خاکم گویمخاک پایی که ز راه تو بود تاج سر است
بیوفایی تو امروز و وفاداری منداستانیست که در هر دو جهان مشتهر است
دیگران را بنگر جور مکن مهر بورزآن که پار پری بود کنون جانور است
تا به کی تیغ کشی بر سپرانداختگانای که شمشیر تو را سینه خاقان سپر است