شمارهٔ ۳۷
ای آن وصال تو حیات استهجران تو بدتر از ممات است
عمریست که همچو شاه شطرنجدر پیش رخ تو عقل مات است
هر دل که به دام زلفت افتاداز بند غمش دگر نجات است
ای آن که ز سحر غمزه تودر پیکر بیدلان حیات است
مشهور به سحر بود چشمتاین سحر که گفت معجزات است
بر قول رقیب گو بده زهرکز دست تو زهر چون نبات است
تنها نه به وصف توست خاقانوصاف تو جمله کائنات است