شمارهٔ ۳۵
مهر رخت ای صنم جای مسیحا گرفتصبر من از حد گذشت کار تو بالا گرفت
کشت و ز نو زنده کرد این همه اعجاز بینلعل شکارخای تو رسم مسیحا گرفت
جامه جان چاک شد از ستم دل فغاندشمنیش کم نبود در بر من جا گرفت
لاله ز رشک تو دست در کمر کوه زداز غم چشمت غزال دامن صحرا گرفت
بهر گل روی تو این همه غوغا شدهناله عشاق را بلبل شیدا گرفت
عشق تو در دل نشست ای عجب از شاهبازخانه جغدی چنین منزل و ماوا گرفت
غمزه غماز تو تا دل خاقان ربودمملکتی بس خراب پادشه ما گرفت