شمارهٔ ۳۴
دل دادهام به آن که همه کار او جفاستکارش جفاست روز و شب و گوید این وفاست
چشم تو چشم نیست که آن عین فتنه استبالا نباشد آن که تو داری یقین بلاست
ما شکوه از جفای تو جانا نمیکنیمبر ما هر آن چه میکنی از جور و کین رواست
خونم به دست خویش بریزی نکوتر استدر دست یار کشته شدن عین مدعاست
دردا که پیر شد به سر کویت ای جوانخاقان و باز گوییش از کین که بیوفاست