شمارهٔ ۳۳
وعده وصل بتم را اثری پیدا نیستشب یلدای غمم را سحری پیدا نیست
قاصدی نامد و مردم ز غم بیخبریشده سالی که از آن مه خبری پیدا نیست
در میان همه شیرینپسران ای مه منراست گویم چو تو شیرین پسری پیدا نیست
غوص دریای غمت کردم و یکدانه صدفبه کفم آمده در وی گهری پیدا نیست
آمدم من به درت با همه امید چه سودسبز شد نخل امید و ثمری پیدا نیست
داد کز فتنه بیدادگری چون خاقانداد خواهند بسی دادگری پیدا نیست