گنج

شمارهٔ ۳۲

۸ بیت
به استقبال جانان جان من رفتمحبت آمد و ایمان من رفت
سیه شد پیش چشمم نور خورشیدمسلمانان مه تابان من رفت
مجویید از مسیحا چاره منطبیب درد بی‌درمان من رفت
از آن ویران بود معموره تنکز اقلیم بدن سلطان من رفت
زلیخای دلم را سینه شد چاکبه زندان چون مه کنعان من رفت
چرا چون غنچه‌ام دل خون نگرددکز این گلشن گل خندان من رفت
از آن گریم که نور دیده منز پیش دیده گریان من رفت
هزاران جان به خاک افکنده خاقانشکار انداز چون جانان من رفت