گنج

شمارهٔ ۲۵

۹ بیت
در غمش آخر کنم عالم خراببس که چون جیجون رود از دیده آب
کوی جانان می‌وری کفر است کفرشب روان عشق را در دیده خواب
یاد لعل می‌پرستت چون کنمخون دل خواهم کشیدن چون شراب
مژده‌ای از مقدم جانان رسیدای دل شوریده گشتی کامیاب
آنقدر بی‌داد کردی عاقبتچشمه چشمم شد از هجرت سراب
این منم جانا که هر شب می‌کشمناله از دل در غمت همچون رباب
تیغ کین هر گه که می‌آری برونچرخ می‌افتد چو دل در اضطراب
چون نسوزم من که عالم سوختندنسر طایر زآتش عشقت کباب
باز خاقان برقعش بر چهره بینآفتابی کرده پنهان در سحاب