شمارهٔ ۲۲
نشسته بر سر راهم به انتظار امشبکه تا شوم به وصال تو کامکار امشب
نبود هیچگهت بر من غریب گذارمگر تو را ز غلط شد مرا گذار امشب
ربودی از دل من جان من قرار و توانمنم چنین ز تو ای ماه بیقرار امشب
ز سوز عشق تو ای شمع بزم جان دادمدلی پر آتش و چشمی سرشکبار امشب
توان شهی که تو را بندهای چو خاقان استتویی به کشور جان صاحب اختیار امشب