شمارهٔ ۲
مرا که حد نبود بوسم آن کف پا راهوس چگونه کنم دستبوس تو یارا
به وامق ار بنمایی تو آن رخ زیباکند فدای عذارت هزار عذرا را
اگر به طلعت یارم نظر کند یوسفدگر هوس نکند دیدن زلیخا را
بیا به بزم من امروز و کام جانم دهمده به من تو از این بیش وعده فردا را
اگر به سوی زلیخا بتم گشاید رویز قید یوسفی آرد برون زلیخا را
رسید یار چو خاقان به صد کرشمه و نازربود باز به یک عشوه دل ز کف مارا