شمارهٔ ۳
برو به مصر و بگو ای صبا زلیخا راکه میبرند به بازار یوسف ما را
ز سحر غمزه تواند به یک نگه کردنز آسمان به زمین آورد مسیحا را
دلم گرفت و ندانست قدر آن جانانچنان شکست که ساقی مست مینا را
نمیرود به گلستان به عزم گل چیدنکه بند کرده به پا آن غزال رعنا را
به شکر آن که دگرباره گل بیارایدزکات باغ بده بلبلان شیدا را
جفا و جور تو از صد گذشت بر خاقانمگر نداد خدا مهر روی زیبا را