شمارهٔ ۱
با شمع خویش گفتیم سوز و گداز خود راآخر ز پرده بیرون دادیم راز خود را
چون من کسی نداند قدر و بهای جانانمحمود میشناسد قدر ایاز خود را
آخر نیاز و عجزم بنمود رام او رامن بعد از این بنازم عجز و نیاز خود را
قمری و من که هستیم در این چمن پرستیماو سرو ناز خویش و من دلنواز خود را
خاقان که بود مدهوش میکرد این دعا دوشیا رب کشم در آغوش من سرو ناز خود را