شمارهٔ ۱۹
کنی ز گریه اگر میغ چشم گریان راتو راست حق که ندیدی شبان هجران را
دلم به مرتبهای خو گرفته با دردشکه پیش او نتوان برد نام درمان را
به غیر طره طرار تو که دید کسیکشد به سلسلهای کافر و مسلمان را
در تو سجدهگه کافر و مسلمان استنزاع بر سر کوی تو کفر و ایمان را
ز شرم لعل روانپرور تو بود که خضرنهان نمود به ظلمات آب حیوان را
شب جدایی تو هم چو صبح بر تن زارزدیم چاک ز هجران تو گریبان را
طبیب بر سر بالین من چه میآییبرو برو که ندانی تو درد خاقان را