شمارهٔ ۱۸
چشم مستت دور میگردد دل دیوانه راباز ساقی میکند لبریز این پیمانه را
خوشپسند خوبرویان شد دل ما ای عجبپادشاهان خانه میسازند این ویرانه را
میبرد هر سو دوان و میکشد هر سو کشانبسته در زنجیر زلفش این دل دیوانه را
تا به صبح روز محشر برندارد سر ز خوابهر که از من بشنود امروز این افسانه را
انتظار مقدمت دارم بنه بر دیده پایخانه خالی کردهام هم خویش و هم بیگانه را
چاره دیوانه زنجیر است و آن زنجیر زلفمیکند دیوانهتر هر دم دل دیوانه را
گر نسوزانی تو خاقان را جفایی کردهایسوختن زیبنده شد روز ازل پروانه را