گنج

شمارهٔ ۱۸

۷ بیت
چشم مستت دور می‌گردد دل دیوانه راباز ساقی می‌کند لبریز این پیمانه را
خوش‌پسند خوب‌رویان شد دل ما ای عجبپادشاهان خانه‌ می‌سازند این ویرانه را
می‌برد هر سو دوان و می‌کشد هر سو کشانبسته در زنجیر زلفش این دل دیوانه را
تا به صبح روز محشر برندارد سر ز خوابهر که از من بشنود امروز این افسانه را
انتظار مقدمت دارم بنه بر دیده پایخانه خالی کرده‌ام هم خویش و هم بیگانه را
چاره دیوانه زنجیر است و آن زنجیر زلفمی‌کند دیوانه‌تر هر دم دل دیوانه را
گر نسوزانی تو خاقان را جفایی کرده‌ایسوختن زیبنده شد روز ازل پروانه را