شمارهٔ ۱۳
خار ملامت بیا دست جزع بر دعایا بکشد مدعی یا بنوازد خدا
در طلبت ماندهام من به بیابان غمگمشدگان را مگر عشق شود رهنما
هجر تو ما را ز غم داده به باد ستمشرح نکرد از غمم پیش تو باد صبا
گر ز جفایم کشی از سخن مدعیفتل من ار کام توست هست مرا مدعا
این همه پیشمان و عهد آن همه عجز و نیازهیچ به یادت نماند ای صنم بیوفا
با دل شاهان ستم با دل درویش همفرق ندارد چرا پیش تو شاه و گدا
در طلبت میدوم در عقبت کو به کوتا بخرامد فلک من ننشینم ز پا
سینه نهم بر سنان دیده دهم بر خدنگیا بنوازی به لطف یا بکشی از جفا
عهد و وفایی که بست چون دل خاقان شکستآن صنم زودرنج آن بت دیر آشنا